در حال بارگذاری ...
  • نقدی بر نمایش سهروردی نوشته و کار شکرخدا گودرزی

    حلول نور در تاریکی

    ایران تئاتر_رضا آشفته:شکرخدا گودرزی حالا دیگر به مرزهای باورمندی از آنچه بیان می کند رسیده است و هنرش مصداق عینی هنر ایرانی در مدیوم تئاتر هست.

    درویشی کن این ره توشه را به گمان باطلی نه

    رخصتی از بن اندیشه ناب

    و الماس دل باید برافروخت

    رسمی است این گزینش از آفتاب به سراغش

     سهروردی بهره مند از امکان تصویری و شنیداری است و این خود دلایل آشکاری است در توجه و تمرکز بر فلسفه حکمت اشراق که مبدع و بنیانگذار و متفکرش همانا شهاب الدین سهرودی است که مبنایش کشف و شهود است و گستره ای از معنا را نه به واسطه عقلانیت صرف که به انگیزه درک ذوقی پیش روی مخاطبانش قرار می دهد و همانا در این مواجهه نیمکره راست که بیانگر تبلور ذوقیات و تخیلات هست، با همان میزان که نیم کره چپ انسان محل درک مفاهیم منطقی است، به کار گرفته خواهد شد.

    شکرخدا گودرزی حالا دیگر به مرزهای باورمندی از آنچه بیان می کند رسیده است و هنرش مصداق عینی هنر ایرانی در مدیوم تئاتر هست. مسیری که دیگران پایه گذارش بوده اند اما کمتر کسی توانسته در این قلمرو هنرنمایی کند و اگر هم هنری بوده، به درخشش پا ننهاده است اما سهرودی نیز در آستانه ی یک اتفاق است که می تواند نوید بخش باشد که البته اگر شکرخدا گودرزی بخواهد در تداوم این هنرنمایی و در اتصال با اصالت های ایرانی اش همچنان ره بپیماید.

     

    ملال تیرگی

    سهروردی از ملال تاریکی و تیرگی در گریز هست و شتابنده در نور خود را می یابد و این همان مسیر چند هزار ساله است که از حکمت خسروانی و دین زرتشت ره می جوید و در نور السماوات والأرض که تلفیقی با جهان اسلام است، حل و فصل می شود. او به بلندای تاریخ ایران و اسلام مسیرش را سمت و سو می دهد و از هر جا درنگی یافته غالب بر خودکامگی و پذیرای ژرفایی بلند نظرانه و آزاداندیشانه که بتواند انسان را بازنمایی کند در گستره ی معنا پیش می تازد. معنایی که به معرفت و عرفان می شناسیمش اما در این تبلور نورانی همانا درنگ اش نه شتابندگی ذوقی که کند شوندگی درک متعالی را در استقرای اندیشه به خیزشی فکری مبدل می سازد. همانا چیرگی نور بر تاریکی هم در این مسیر با طبیعت پیرامونی مان همخوانی و هماهنگی دارد اما در تئاتر جهانی باید متصور شود که دربرگیرنده بن اندیشه سهروردی باشد؛ مردی که در مقابل تیرگی کم نمی آورد هر چند در این راه جانثاری می کند و قربانی تعصبات کورکورانه و تاریک اندیشانه ملال جویان دنیای مفتیان کژاندیش می شود. پیوند و پیوستی باید باشد بین سهروردی و صحنه تئاتر که در هر دو نور و تاریکی لازمه و مکمل هم هستند. درک نور به واسطه تاریکی است و دانایی در جوار نادانی رخ می نماید و در صحنه تئاتر نیز این تکمیل تصاویر و بازاندیشی فضای شهودی در همجواری سیاهی و سفیدی و نور و تاریکی معنا می یابد و البته در اینجا ساختارمندی های دقیق و مهندسی حرکات و سکنات و بازنمایی موسیقی و سکوت و مکث ها و ترکیب بندی ها و تصویر سازی ها فعلیت ممکن و میزانسن های سهروردی را به وجود آورده است.

     

    برجسته سازی

    حلول نور در تاریکی منطقا زیباترین روش برای برجسته سازی اجرای سهروردی بوده است و از همان صحنه اول که سارا برای سهروردی در تاریکی کلاس آش می برد و در رد غبار به دنبال نور می گردد و سرآخر نور تابانده می شود و در این تابش چشم باز می شود و دلگشایی از تنگنا و دلتنگی بیرون می آید، یک تصویر ناب برای بررسی نور شکل می گیرد. شاید این همان ضربه اول است برای فهم سهروردی و روش درس دادنش و نوع مواجهه اش با دانایی و این روش به نوعی تجربی قلمداد می شود که در ابتدا هر چیزی به عین لمس می شود و از راه مشاهده درک دانسته ها آسانتر خواهد شد.

    طراحی رضا مهدیزاده و نورپردازی رضا حیدری در این بازی همنوایی خاصی دارند و در هماهنگی همه چیز که باید و نبایدهایی در اجرا شکل می گیرد که شاید بخش عمده ای موفقیت آمیز باشد و بخشی هم هنوز نیازمند بازنگری است. البته شکرخدا به قصه سازی اهمیت می دهد و نمی خواهد مبنای درامش از خط و خطوط مشخص بیرون بزند. باید یک زندگی به بیان ساده با تمام کشمکش هایش شکل بگیرد و ما ببینیم و بدانیم چگونه این شخصیت بزرگ مورد سوءتفاهمات عدیده واقع می شود و تنگ نظری ها و سیاه دلی ها و کورچشمی ها چه ها که بر او وارد نمی سازد. اینها مواردی است که تبدیل به عناصر فضاساز خواهد شد و ما را در همان چالش تاریکی و نور غرق و متحیر خواهد ساخت. حس می شود که عناصر صحنه که به نوعی منتزع از واقعیت است و نمی خواهد به واقع گرایی برسد، بلکه در گذر از آن می خواهد ساحت های فراذهنی را بر ما آشکارتر سازد، در بستری واقع نما از رویدادها و حضور آدمیانی باورپذیر دارد هماهنگی های فرامعنایی را به چالش می کشاند. در اینجا مقصد و منظور ایجاد حس و حالت چیره برای القاگری آن چیزی است که به قاعده سیر طبیعی اجرا باید حال و هوای مخاطبان را تحت الشعاع خود قرار دهد. شاید جز این هم نیست که به تئاتر می رویم. دستکم تئاتر متفکر و اصالت های تئاتری چنین اهدافی را مد نظر قرار خواهند داد.

     

    قربانی شدن

    دانایی قربانی می شود، این مفهوم باید القاگری شود با حضور آدمهایی که در مقابل سهروردی که بسیار پیشرو و از زمانه ی خود بسیار جلوتر هست، صف آرایی می کنند و نمی توانند نوع برخورد و مواجهه او را با شاگردانش و اندیشه های نابش را سازگار با خود و جامعه یشان ببینند بنابراین مسیر بسته شدن را بر سهروردی تحمیل می گردانند که در نهایت باید اعدام شود.

    این دانایی مظهرش از منظر خود سهروردی نور هست و باید این خورشید تابناک خاموش شود که روشنایش اسباب زحمت مفتیان و حاکمان وقت نشود و باید که مرگ بر چنین فرزانه ای تحمیل شود که هر لحظه بودنش بانی روشنا یافتن دیگران خواهد شد؛ این همان روالی است که در این نمایش سهروردی به نمایش درمی آید. حالا بخشی از این هنرنمایی به بازیگران و متن برمی گردد که درواقع مواجهه کلاسیک محسوب می شود اما فرازهایی از عناصر دیداری مانند لباس، گریم، نور، چیدمان و صحنه آرایی و از سوی دیگر عناصر شنیداری مانند موسیقی و افکت در خدمت خلق نوساناتی از نمایش هستند که به دنبال دگرگونی آن وضعیت کلاسیک هست و کاملا نوین و امروزی می نماید چنانچه بازیگری چون مجید جعفری در نقش فخرالدین ماردینی از کلاه و عینکی استفاده می کند که مظهر جهان مدرن هستند و در مقابل علی دهکردی در نقش سهروردی لباسی شبیه آنچه از تمثال زرتشت دیده ایم، بر تن می کند که شخصیتی دیرینه سال تر از خود سهروردی دارد. یعنی در این بزنگاه تلورانسی بین گذشته، حال و آینده صورت می گیرد و شاید هدف همان القای حقیقت به دور از زمان خاصی باشد که هماره این بازی بی قاعده غلیه تاریکی بر نور؛ اسباب قربانی شدن مردمان و فرزانگان نازنین شده است و البته حضور داعش در خاورمیانه و در کل دنیا نمونه ای از این سیطره باطل است که می تواند اسباب نابودی و ویرانگری باشد. البته که فکر منسجمی در طراحی لباس نمی یابیم چنانچه در بخشی نیز گروهی از مردم با لباس کوردی در شهر حلب و فرهنگ عربی به رقص و عروسی مشغول می شوند و البته اشاره ای هم به کوچ کوردهای ایرانی به آن دیار خواهد شد، و ابوخمیص (اصغر معینی) با لباس شبیه به پاکستانی ها و هندی ها در صحنه آمد و شد می کند اما در اینجا منطقی برای چنین لباس هایی نیست و شاید هم تفکری باشد که در گونه گون شدن فرهنگ ها بتواند دستاویزی شود برای فرافرهنگی شدن و حتی بیانی جهان شمولانه که راه و رسمی امروزی تر به شمار می آید.

    نور اما باید رو به پایان با آنکه تاریکی باید غالب و چیره شود، کارکرد بیشتری در بازنمایی درست سهروردی پیدا کند. در فضایی که در آن حکم نهایی و غایی مرگ سهروردی است، باید نور از زیاد به کم و در نهایت به تاریکی منجر شود و در صحنه سوم هم به درستی در بازنمایی متن عقل سرخ به سرخی می گراید؛ این درازاندیشی های شهاب سهروردی است که در مکاشفه درون چنین بازخوردی را در پیش گرفته است. اما باز هم نور همواره کم است و انگار تاریکی اسباب زحمت است، برای انگیزه بازیابی آن تصاویری که شکرخدا گودرزی به دنبالش بوده است؛ درست تر اینکه صحنه ها و چیدمان می تواند بیانگر تصاویری گویا باشد اما نور تراز نیست و در هماهنگی با اشیا و چیدمان صحنه هنوز نیازمند بازنگری های دقیق تر است و مهندسی نور چه بسا در فضاسازی غایی این اثر حرف اول و آخر را باید بزند که سهروردی مرد بزرگ نور و روشناست و آن تاریکی پس از اعدام که باید باری دیگر در سرخی صحنه غرق شود، می تواند درازایش را مورد مداقه قرار دهد.

     

    تهی شدن

    چیدمان صحنه چیزی بین تهی و پر از چیزهای اندک و استیلیزه شده است و شاید بتوان مینی مالیسمی را در این تنگنای تاریکی ها در نظر گرفت. کلاس درس و محل زندگی سهروردی به یک میز بلند و یکی دو صندلی خلاصه می شود، یک منبر بلند و بزرگ برای افتخارالعلما در نظر گرفته شده و بعد هم محل عروسی و سماع سهروردی که در یک فضای خالی به انجام می رسد و دیدار او و ملک ظاهر (نوید گودرزی) و بحث و مجادله ای درباره ی برابری انسان ها که باز هم در همان فضای خالی به تماشا در می آید. حالا بحث مفتیان که دور یک میز بلند انجام خواهد شد و سرآخر میزهای بلند قضاوت که برای 4 نفر در صحنه آخر منظور می شود و سهروردی ایستاده به دفاع از خود می پردازد و سرآخر حضور او بر بلندای یک صلیب است که همانند مسیح رو به آسمان قد می کشد و در سرخی آن غرق می شود و در این بین نیز قابی می آید که جهان قدسی او را از جهان مادی دیگر متمایز می گرداند و گاهی در آن قاب خورشیدی می آید و عودی دود می شود!

    در این بین حرکات موزون هم گاهی به شکل انتزاعی و تمثیلی در خدمت اجراست و گاهی صحنه عروسی و سماع سهروردی به شکل واقعی با طراحی حرکات یاسر خاسب تماشایی می شود، هر چند که هنوز این بخش های حرکات موزون هنوز در دل خود تئاتر ته نشین نشده است و نیازمند هماهنگی بین این دو بخش است، به هر روی کمی در ضرباهنگ اختلال ایجاد می کند.

     

    قاعده دو گانه حضور

    بازیگران در این نمایش می توانند حضور پر رنگی داشته باشند به قاعده شیوه ای که در آن بازیگر گاهی به احساس توجه می کند و گاهی نیز باید بدن را رمزگان موفقیتش در نظر گیرد. یعنی هر دو جنبه درونی و بیرونی بازیگری در این کار لحاظ شده است. علی دهکردی باید که به درونی بودن نقش متوجه باشد چون یک عارف و فیلسوف را بازی می کند که جهانش در شهودی بودن متجلی است و این بازیگر بر آن هست که عشق و احساس را هم در همان جنبه های درونی تر متجلی سازد و برای همین چندان احساساتی نمی شود از حضور سارا که در اینجا بیانگر حضور عاشقانه خواهد بود اما عشقی مرموز و پیچیده در لفافه که در آن هیچ نموداری از خواستن بیرونی دربرنخواهد داشت. اما زنها حضورشان خواهانده است و از عشق به بالندگی وجودشان خواهند گفت بنابراین حضورشان ملموس تر و آشکارتر است و فرقی نمی کند که سارا (الهام جعفرنژاد) باشد یا مادرش حلیمه (افسر اسدی) و یا روح انگیز (سمیه میربها) که اینها حضورشان بیانگر روح موثر یک بزرگمرد خواهد بود که از آنان هواخواهانی دربرگیرنده ی یک عشق حقیقی خواهد ساخت. برای همین هنوز هم جا دارد که در ارائه حس پیش دستی کنند و در برافروختگی هایشان پر مایه تر صحنه را از آنچه باید بشکافند. ابوخمیص باید موذیانه تر از حال حاضر شود که بر هولناکی حضورش در مقام یک خبرچین و جاسوس و درواقع آن خطر هولناک تری که به اعدام سهروردی می انجامد، افزوده شود. بازی ملک ظاهر دو گانه هست و او فردی است که بین عشق و خشونت سرگردان هست و از سویی اقتداری دارد و از سوی دیگر این اقتدار قابل کنترل از سوی مفتیان هست بنابراین باید این مرزها و تفکیک ها همچنان در بازی مشخص تر و بارزتر نمود پیدا کند. اصغر همت خوف انگیزترین نقش را بازی می کند. او در لباس قاضی رکن الدین هست باید که تاریک ترین مرد باشد که حقیقت را انکار و رسوایی می آفریند با انکار عشق و نابودی اش. حبیب دهقان نسب در نقش سیف الاسلام هم باید چیزی شبیه به قاضی رکن الدین باشد اما با کمی ملاحظه گری و دنباله روی که چنین هم بازی می شود. عماد بازرگان (علیرضا درویش نژاد) باید کودن باشد در اوج رفاه مندی و متمول بودن چون نمی داند که پولش را به چه خناسی می سپارد. این هم به سادگی درآمده است. اما افتخارالعلما (فخرالدین صدیق شریف) پیچیده و دو رو می نماید و او ویرانگر به حضور و اقتدار جاه طلبانه اش در دنیای مادی و البته در لباس دین و علم و دانایی تاکید می ورزد و صدیق شریف هم در این دو گانه بودن موفق می نماید.

    این دلالت های تکنیکی و زیبایی شناسانه که حس دامنه دارش در زمان تماشای سهروردی و پس از آن با مخاطب می ماند، بیانگر یک نمایش زیباست که در پس این زیبایی ها، یک جهان پر رمز و راز تداعی می بخشد که در آن حقیقت قربانی می شود.

    سهروردی را باید دید و در این آخر همچون سرآغاز به شعری کوتاه نقد را فرجام می دهیم که مقام شامخ این بزرگمرد را باید همواره به نیکی یاد کرد:

    سرم هوایی می شود؛ سر به هوایی می شود

    این سر دیوانه سر از تو بی سر نمی شود

    سراسیمه بگو عشق را از سر باید گرفت

    بی چون و چرایی




    نظرات کاربران