در حال بارگذاری ...
  • نقدی بر نمایش بوی خواب کار سهراب سلیمی

    مردی به دنبال آرامش و عشق

    ایران تئاتر_رضا آشفته:نمایش بوی خواب، دربرگیرنده فضایی ضد جنگ است که در آن مردی زخم خورده از جنگ به دنبال آرامش و یا درواقع عشق است اما انگار در جهان امروز عشقی بین آدمها جاری نیست و این همان فلسفه بنیادینی است که می تواند بن مایه جهان معاصر را زیر سوال ببرد.  

    نمایش بوی خواب، دربرگیرنده فضایی ضد جنگ است که در آن مردی زخم خورده از جنگ به دنبال آرامش و یا درواقع عشق است اما انگار در جهان امروز عشقی بین آدمها جاری نیست و این همان فلسفه بنیادینی

    است که می تواند بن مایه جهان معاصر را زیر سوال ببرد.  

    در این نمایش به به ابعاد وجودی انسان دارد سمت و سو می گیرد؛ بیشتر از هر چیزی روح و روان انسان که سرمنشا و ماهیت او را تعیین می کند، انگار تهی از درک معنوی ارزشهای انسانی است و این همان نقطه دیدی است که سهراب سلیمی به دنبال برانگیختگی انسان برآمده تا در اجرایی شهودی انسان را از مهم ترین رکن وجودی اش به چالش بکشاند و این خود می تواند زمینه ساز بیداری انسان باشد که اگر روح و روانش تهی شده، پس دیگر چه امیدی به یافتن ذره ای آرامش در این تبعیدگاه خواهد بود؟!

    در این نوع نمایش، عقل و احساس در حاشیه قرار می گیرند چون مسائل مهمتری هست که هز انسانی در خلوتش جستجوگرش خواهد بود و همانا عشق و آرامش مهمترین ارکان هستی شناسانه هر انسانی است که به معنای خوشبختی و رستگاری رهنمودهایش را پیگیری می کند که درواقع بتواند به آن دست یابد. در این نمایش هم ما براون زخم خورده از جنگ را می بینیم که در مرکز ثقل ذهن ما به امری فراذهنی تبدیل خواهد شد که ببینیم چگونه است که در دنیای معاصر انسان بیش از هر چیزی نیازمند امور معنوی است اما انگار در زیستن در کنار دیگران چنین امر مهمی برآورده نخواهد شد. این هم زمانی محقق خواهد شد که هر انسانی در بریدن از دیگران، که اگر بازهم مزاحمش نشوند، شاید شدنی باشد.

     

    بازخوانی یا بازنویسی

    بر سر اینکه آنچه محمد چرم شیر بر سر نمایشنامه " آرامش از نوع دیگر" نوشته تام استوپارد چه آورده، چه در گروه اجرایی و چه در میان مخاطبان اختلاف نظر بسیار هست؛ برخی این کار را بازنویسی متن می دانند چون در آن متن هنوز وابسته به متن استوپارد هست اما چرم شیر معتقد است که این کارش بازخوانی است چون متکی به متن اصلی نیست. اما اگر چرمشیر متن خودش را دور می کرد از متن استوپارد و برای مثال شخصیتها و موقعیتها را ایرانی می کرد و یا اینکه با کاهش و افزایش شخصیتها کمی تغییر در پیرنگ آن ایجاد می کرد شاید مفهوم بازخوانی نمود بیشتری می یافت اما الان فقط متن اصلی کمی کوتاه شده است و دیگر هیچ اتفاق بنیادینی در متن دیده نمی شود بنابراین محمد چرم شیر فقط متن را برای یک اجرای جمع و جورتر بازنویسی کرده است. البته این اختلاف صحیح هم هست چون وابستگی بیشتر به متن اصلی بازنمود اندیشه و پیرنگ استوپارد خواهد بود که این بیشتر نماینگر یک بازنویسی وابسته به متن خواهد بود و بازخوانی حتما درنگ و کشف تازه ای را به دنبال خواهد داشت که در حال حاضر چنین چیزی در آنچه به اجرا درآمده دیده نخواهد شد بنابراین برخی مقابل چرم شیر می ایستند که بهتر است به عنوان بازنویس خود را مطرح کند نه بازخوان یا نویسنده!

    این نمایشنامه ترجمه مرحوم هوشنگ حسامی است و زندگی مردی به نام جان براون را روایت می کند که می‌خواهد در یک بیمارستان بستری‌اش کنند اما او به لحاظ روحی و فیزیکی در سلامت کامل قرار دارد. وقتی از جان براون پرسیده می‌شود که چه بیماری دارد، اعلام می‌کند که مریض نیست. اما از آن‌جا که پول پرداخته و اتاق رزرو کرده است، کارکنان بیمارستان مجبور می‌شوند به او اتاق بدهند. پس از آن است که آنان سعی می‌کنند به این مسأله پی ببرند که چرا این شخص به بیمارستان آمده و هتل نرفته است. جستجو برای یافتن خانواده وی در نهایت به پیدا کردن چند فامیل او منجر می‌شود. 

    جان براون در جستجوی آرامش به بیمارستان بیچ وود می‌آید. در آنجا با دکتر و پرستار مگی آشنا می‌شود و... بنابراین این مسیر به یک رابطه عاشقانه منجر می شود که در همان نطفه اش منعقد نخواهد شد و هراسی را به دل می اندازد که چگونه است که آدمها دیگر تمایلی به عشق ندارند؟! یا عشق امری زائد و بیهوده و دست و پاگیر است و همان بهتر که نباشد؟! اما پاسخ همیشه منفی است چون انسان درواقع با عشق حیات و معنا می یابد و بی آن تقریبا مُرده است!

    نمایش با نگریستن به تابلوی معروف تولد مسیح اثر هنرمند ایتالیایی قرن شانزده و هفدهم میلادی کاراواجیو(یا کاراوادجو) آغاز می شود و این اثر مرکز تقلی است برای درک شهودی همه آنچه که در طول نمایش دیده و شنیده خواهد شد و چنانچه براون در این روایتی هم از انجیل دارد:

    - اگه اون سه تا پیرمرد،اگه اون سه تا پادشاه،هیچ وقت مسیح رو ندیده بودن،اگه اونها ستاره دنباله داری رو در آسمون ندیده بودن و به دیدن مسیح نیومده بودن شاید مسیح میتونست دور از چشم ها بدون اینکه دیده بشه تو گوشه ای از سرزمین خودش با آرامش زندگی کنه اما اون دیده شد، دیده شد و از همون زمان رنجش شروع شد.

    اشاره به داستان معروف ماگی (مغ) هاست که از آنها بیشتر به نام سه دانای شرقی و گاه با نام سه پادشاه شرقی یاد شده است. این روایت در انجیل متا نیز آمده است؛ که در آن سه دانای شرقی، ستاره تولد مسیح نجات دهنده را در آسمان می بینند و در سفری طولانی از شرق تا اورشلیم به دیدار مسیح تازه متولد شده می روند، هدایای خود را تقدیم می کنند و ناخواسته آغازگری می شوند بر رنج های بی انتهای او... در این نمایش نیز، جان براون در میان چکمه های جنگ و بوم نقاشی اش گم شده است و هر تلاشی برای فرار از باتلاق گذشته او را مستغرق تر می کند. درواقع او برای برون رفت از این قضیه، دارد در این خلوت خود ساخته نقاشی می کشد. اما در این نقاشی زن یا معشوق پشت ما به ما کرده و دیگر تصویری از ماهیت چشم و صورتش که باید بیانگر زیبایی های یک عشق باشد، مطرح نیست. این هم پایانی برگرفته از یک رابطه مشوش و مخدوش است که بیشتر بیانگر شکست و پریشانی است و این خود دردی مضاعف است بر سرگشتگی های جاون براونی که در نهایت آرامش می خواهد اما نمی یابد!

     

    بازی

    بازیگران نمایش بوی خواب- مسعود دلخواه، قاسم زارع، شهره سلطانی- بر آن هستند که بده و بستان درستی به لحاظ درک شخصیت، ارائه فضا و مفهوم سازی ایجاد کنند. این درستی، جریان هدایت بازیگران را بازنمایی خواهد کرد. مسعود دلخواه باید که هم زخم خوردگی، هم مردم گریزی و هم جستجوگری آرامش و عشق را بازی کند. مبنای کارش درونی خواهد شد چون آنچه در گریز از آن هست یا به دنبالش می گردد در درون انسان خواهد بود. یعنی زخم خوردگی از جنگ را باید در خاطراتش مرور کند یا مردم گریزی اش باز هم مبنای درونی دارد چون از فضولی و دخالت دیگران آزار دیده و باید که چنین گریزی را در خلوتش سمت و سو دهد و اگر آرامشی می باید در زندگی اش اتفاق بیفتد باز هم در درون چنین خواهد شد و از همه مهمتر عشق هست که رویدادی روحی و روانی و درواقع کنش درونی است. بنابراین نمود این جریان درونی در کلمات و رفتارش بازنمایی خواهد شد چنانچه یا در حال کشیدن نقاشی بر در و دیوار و بوم هست یا اینکه شعر می خواند و یا اینکه به تحلیل از جهانی می پردازد که آرزویش محقق شدن آن هست. این بازیگر از اغراق می پرهیزد و حتی در مواجهه با درونیاتش که باید جنبه اکسپرسیونیستی بیابد، سعی می کند از اغراق بپرهیزد و همه چیز بر روال مینی مالیستی سوار شود که هیچ چیزی دور از ذهن تلقی نشود. گاهی نمود این خویشتنداری در طنز رفتاری متبلور خواهد شد و گاهی نیز به چکیده شدن آنچه می تواند درک و دریافتی از جهان پیرامونی اش هست، تلقی خواهد شد. مردی زخم خورده که به دنبال مرهم است اما نه تنها مرهمی نمی یابد که بازی دادن ها و فضولی های دیگران دقیقا نمک پاشیده بر زخم خواهد بود. این شسته رفتگی در بازی دلخواه بیرون را از حشو و زوائد پاک می کند و باعث می شود که تمرکزی برای ورود به جهان درون ایجاد شود و البته هدف غایی نیز باید همین باشد که ما بتوانیم بدون خطا تصوری درست از براون زخم خورده بیاییم که اتفاقا در بیمارستان بیچ وود زخمی تر از پیش هم خواهد شد چون با ارث و میراث نسبتا کلان آمده که پول بدهد و پرستاری شود و از این فرصت برای آفرینش نقاشی بهره ی لازم را ببرد اما دکتر و پرستار او را به بازی می گیرند و زیر نظرش دارند که سر از هویتش دربیاورند که بتوانند با کسب اطلاعات مهارش کنند. یعنی تنها نقطه امید و خیال نازش فرو می پاشد و یک تراژدی اندوهبار پیش رویش قرار می گیرد.

    شهره سلطانی نیز با جنبه های بیرونی تر بر آن هست که 4 نقش را به شیوه ارائه تیپ بازی کند. البته کارش در 3 مورد ستودنی است چون دقیقا در آن حدی هست که باورپذیر باشد که آدم متمایزی نسبت به دیگر نقش هایش بازی می شود اما یک نقش هم دارد که خیلی شبیه همان نقش خانم پذیرش بیمارستان هست و این خود شاید تکراری بودن بازی اش باشد و آن سه تای دیگر کاملا متمایز از هم هستند و هر کدام کدهای متفاوتی برای ارائه دارند. زن پذیرش بیشتر شوخ و شنگ است، زن سر پرستار هم بسیار جدی است و زن پرستار بسیار اندوهگین و عاشق پیشه است و همه اینها البته در تدارک فضایی هستند که بشود براون بیچاره را جذب و او را تخلیه اطلاعاتی کنند.

    قاسم زارع هم در نقش پزشک و مدیر بیمارستان در واقع موذیانه تر باید حضور داشته باشد و بازی اش نمودی از فردی است که باید به مقامات بالاتر خود گزارش بدهد از این دیده ها و شنیده های مرتبط با براون که انگار از آن بالا تحت کنترل هست و همه می خواهند بدانند که او چرا باید به این بیمارستان رفته و از کجا آمده و چه هویتی دارد؟! بنابراین خبرچینی اش بُعد تازه ای به بازی اش خواهد بخشید که بیشتر از آنکه پزشک باشد، خود آدم بیچاره و وابسته ای است که با کنترل دیگران دارد ارتزاق می کند تا اینکه بخواهد از پزشکی و مدیریت یک بیمارستان خصوصی چنین نیازی را برآورده سازد و این نقش را خطرناک جلوه می دهد که در نظام کاپیتالیستی آمریکا هر فرصتی برای چپاول دیگران است و این دلالت بر حاکمیت ثروت و ماده بر زندگی خواهد کرد و بیانگر حالتی نادرست از انسان است!

    حتی بازیگران سایه (احسان صاحب الزمانی، حسین بهرام‌پور، میلاد صیاد میری، بلال مهرابی، مهران سلگی) هم در القای فضای سوررئالیستی نمایش حضور پر رنگی دارند که هم نیازهای براون را برآورده کنند و هم نشانه هایی از کابوسهایش را در تنگنای بیمارستان و اتاق و خلوتش ارائه کنند که در نهایت ترس های این مرد بیچاره در گریز از جنگ و مرور خاطرات را بازنمایی کنند.

     

    تجسم درون

    تجسم درون براون همانا بخشی مرتبط به بازیگری و بخشی نیز در ارائه فضا نمود یافته است بنابراین در آن حضور طراح صحنه (رضا مهدی‌زاده)، طراح لباس (ادنا زینلیان) و طراح نور (رضا حیدری) مهم خواهد بود و از آنجا که نقاشی برای براون در مقام یک نقاش مساله خواهد بود بنابراین فضا عنصر مهم و فعالی است در بازنمایی آنچه باید درونیات یک مرد در خلوتش باشد. آنچه دیده می شود یک سالن انتظار و میز رزروشن یا پذیرش است و بعد اتاقی در بیمارستان که محل استراحت براون خواهد بود.  در این اتاق هم یک تخت هست که خود اتاق هم شکل غیر معمول دارد چون به حالت ذوزنقه است و دیوارهای سه گانه اش نیز حالت پرده ای دارد که می شود ازبندهای آن عبور کرد و چیزهایی مانند پوتین سربازی یا لباس را وارد اتاق کرد. دیوارها زرد رنگ است که گاهی با نور پردازی سرخ هم خواهد شد. لباس ها هم مدام برای خانم پذیرش یا پرستار در حال تغییر است که بشود او را در 4 نقش متمایز تماشا کرد و براون نیز لباس بیرون را در می آورد و لباس خواب به تن می کند که راحتی اش را نمایان کند. دکترهم در یک فراگ سفید یا لباس طبابت حضور می یابد. اینها هم با تنوع رنگ دلالتی بر نقاشی های ذهنی مرد خواهند کرد که فقط توجه اش به دیوارها و موم ها نخواهد بود بلکه او همه چیز در چیدمان و رنگهای متنوع بازآفرینی خواهد کرد و حتی طراحی گریم  افسانه قلی زاده بر این مجموعه افزوده خواهد شد که عناصر دیداری در وانمایی درونیات یک مرد برهم ریخته نقش داشته باشد.

    حتی آهنگسازی ابراهیم اثباتی نیز به دنبال ایجاد فضایی مشوش است؛ البته تلاش اولیه بروان ایجاد آرامش است اما تناقضات رفتاری دیگران رفته رفته بر کابوسهایی دامن خواهد زد که ریشه در جهان بیرون دارد و این مرد در گریزان از آن برآمده است و حالا این حضور مزاحم تداعیگر آن دنیای برهم ریخته و مشوش و زخم خورده است.

     

    تصاویر متناقض

    سهراب سلیمی در اجرایی مینی مالیستی و در اتکای به تصاویرهای متناقض به دنبال بیانی چند گانه از نظم درونی یک آدم واگشته و در گریز از جنگ برآمده و انگار هم در این بافت شاعرانه موفق هم بوده است چون تمام دلالت هایش غیر مستقیم از روحی خواهند گفت که هر انسانی اگر گرفتار چنین مدار رنج آوری باشد، تجربه ای بهتر از بروان نخواهد داشت مگر شانس بیاورد و در این دنیا خلوتی برای ایجاد خلسه و برون رفت از دردهایش بیابد وگرنه این تلاطم و تشویش ناشی از جنگ ابدی خواهد بود.

     




    نظرات کاربران