در حال بارگذاری ...
  • نگاهی به نمایش چشم برهم زدن

    نوستالژی دهه 60 با طعم مرگ و خنده

    ایران تئاتر- احمد عظیمی:یکی از ویژگی های بارز چشم برهم زدن را می توان در نوع روایت آن دید. روایتی ذهنی که دائم مکان و زمان را در هم می شکند و اثر را دچار تنوعی مطلوب می نماید.

     نوستالژی را می توان اپیدمی سالهای اخیر نامید. پدیده ای که جذابیت های خودش را دارد  و در فرهنگ ایرانی جذابیتیش دو چندان است. دلایل مختلفی را می توان به این اتفاق نسبت دادکه به نظر می رسد مهمترینش بودن در "شرایط گذار" است. ممکن است بگویید این شرایط گذار از سنت به مدرنیته مگر قرار است چقدر طول بکشد اما واقعیت این است که برای عبور از آن باید چند نسل بگذرد زیرا فرهنگ پدیده ای نیست که یک شبه بشود آن را تغییر داد و برای عوض کردن رخت هایش نیاز به زمان دارد. حال این نوستالژی دارد با ما چه می کند و کارکردش در جامعه ما چیست؟  وجهی از این نوستالژی همچون عزاداری است، به خاطر غم از دست دادن چیزهایی است که حالا جای خالیشان بیشتر حس می شود. همانند لباس یا کفشی که به آن عادت کرده ایم و اگر خراب نشوند چه بسا هیچ وقت از پوشیدن آنها خسته نمی شویم. مانند شلوار جینی که هر چه کهنه تر می شود خوش رنگ تر می شود یا کفشی که وقتی فرم پای صاحبش را می گیرد بهترین پاپوش برای انسان است اما چون کارکردش را از دست می دهد یا از مد می افتد عوضش می کنیم اما ممکن است بعد بارها فکر کنیم آیا آن لباسی که قبلا داشتم دوست داشتنی تر نبود؟ نوستالژی اما با نسل های جامعه تغییر می کند زیرا در سطح وسیع نیاز به تجربیات مشترک دارد. یعنی به عنوان مثال امروزه فضای نوستالژیک جامعه دهه 50 یا 40 جامعه نیست زیر قشر جوان جامعه در آن زمان زندگی نکرده اند  بلکه این دهه ها می تواند برای جمعیت میانسال ایرانی ها نوستالژی ایجاد کند. احتمالا موافق باشید که نوستالژی جمعی دهه اخیر را می توان دهه 60 دانست. دهه ای که به واسطه اینکه دوران کودکی یا نوجوانی بخش زیادی از جوانان جامعه را تشکیل می دهد در مورد آن بسیار صحبت می شود و خاطره بازی با فضاهایش تبدیل به لذتی عمومی شده. از سوی دیگر رشد جمعیت در دهه 60 بسیار قابل ملاحضه بود،پس منطقی است همان کودکان که امروز اکثریت نسل جوان را تشکیل می دهند با بیان خاطرات مشترکشان آن دهه را به نوستالژی قالب جامعه تبدیل کنند. این دهه به واسطه وقوع جنگ تحمیلی در آن هویتی متفاوت دارد و خاص بودن فضای جامعه باعث می شود آن سال ها هویتی دیگر به خود بگیرد. سال هایی که اگر چه سخت بود و ناگوار اما همواره تاثیرات و خاطراتش تا چندین دهه بعد ماندگار است.

     

    خاطره بازی به سبک ایرانی

     نمونه هایی از این کشش عمومی به دهه 60 را می توان در محصولات فرهنگی و هنری یا مطالبی که در فضای مجازی دست به دست می شود دید. فیلمی همچون نهنگ عنبر نمونه ای از بازی نوستالژیک با دهه 60 و 70 است یا کتاب هایی که با چاپ عکسها و المان های دهه 60 سعی دارند این حس را قلقلک دهند. مراد اینکه این حس چنان جذاب است که می تواند آدمها را بارها به خود جذب کند. نمایش "چشم بر هم زدن" که بر اساس رمانی به نام "بابای آنتن دار دنیا"روی صحنه رفته است به نوعی یادآور همین نوستالژی دهه 60 است؛ قصه در سال های جنگ و فضای تهران می گذرد، ترس از حمله هوایی و مردن توام با زندگی روزمره، جبهه ای که صدها کیلومتر دورتر است اما دلهره اش مردم شهر را رها نمی کند. نمایش چشم بر هم زدن اما به خوبی از این خاطره بازی بهره می برد و با تاکید بر آن مخاطبش را پای اثر می نشاند اما در این نوستالژی خلاصه نمی شود بلکه به صورت همزمان فضایی گروتسک را نیز به وجود می آورد. تلخندی که از تماشای اوضاع تراژیک شخصیت های نمایش به وجود می آید و از قضا از به دور از ماهیت نوستالژی نیست؛ همانطور که بسیاری از محدودیت ها یا کمبودها و اتفاقات ناخوشایند در جریان خاطره بازی حسرت برانگیزند و مطبوع، در نمایش نیز اوضاع تراژیک کارکترها از شدت عجیب بودن خنده آور می شود و به خوبی گروتسک می سازد.البته به نظر می رسد هماهنگی روحیه فرهنگ ایرانی هماهنگی با نفس تلخند و فضای گروتسک در جذابیت نمایش بی تاثیر نباشد؛ ما می توانیم از هر فاجعه ای موقعیت های وجوه کمیک در آوریم یا به قول معروف از آن جُک بسازیم.

     

    کودکِ قهرمان

    فضای نمایش در دنیای پس از مرگ می گذرد و در ابتدا این قرار داد به خوبی برای تماشاچی مشخص می گردد و در ادامه این دنیا با رفت و آمدهای شخصیت اصلی نمایش که پسری است نوجوان حال و هوایی فانتزی به خود می گیرد که در آن شخصیت اصلی در زمان سفر می کند. او سعی می کند با این کار جلوی اتفاقی که منجر به مرگ اعضای خانواده می شود را و از سوی دیگر قرص های مادرش را با خود بیاورد و با این برش های زمانی مخاطب خرده داستان های قصه اصلی را در می یابد و از آنچه که بر دیگر شخصیت های می گذرد با خبر می شود. هر چند این نمایش در نهایت به نشان دادن برش هایی از زندگی شخصیت ها بسنده می کند و خیلی به دنبال تصویر داستانی کامل نیست.

    یکی از ویژگی های بارز این نمایش را می توان در نوع روایت آن دید. روایتی ذهنی که دائم مکان و زمان را در هم می شکند و اثر را دچار تنوعی مطلوب می نماید. خاصیتی که به نظر می رسد وام دار نسخه کتبی نمایش یعنی رمان بابای آنتن دار دنیا به قلم غلام بابایی است که قصه اش را از منظر چشمی از حدقه بیرون زده تصویر می کند و به شیوه جریان سیال ذهن خرده روایت هایش را به هم وصل می کند.

     

    فضا ذهنی و کارکرد صحنه ای

    یکی دیگر از ویژگی هایی که به ساخت فضای نمایش کمک قابل توجهی می کند طراحی صحنه تاثیر گذار آن است. فضایی بزرگ و خالی که با درهایی در انتهای صحنه و چهار تلویزیون در چهار گوش صحنه برای نوع روایت اثر بسیار کاربردی است: تلویزیون هایی که برفک نشان می دهند و نورشان فضایی روان پریش را در طول کار به وجود می آورند و در هایی که رفت و آمد از آنها قرار داد جابجایی مکان و زمان را به خوبی برای مخاطب روشن می کنند. اما بخش تصویری اثر در جاهایی با ضعف روبرو است؛ این ضعف اما بیشتر از آنکه مربوط به صحنه باشد مربوط به شکستن قرار داد هایی است که با تماشاچی می شود. تماشاچی بسیاری از مواقع آکسسوارها را می بیند اما در مواردی بعضی از بازی ها با سایه بازی و پانتومیم انجام می شود که این امر می تواند در فرم کار آسیب وارد کند. به همین ترتیب این ضعف جزئی اشکال بزرگ تر را منجر می شود و در برخی صحنه ها باعث بی کاربرد  بودن دکور متحرک اثر می شود و مخاطب شاهد به کار بردن وسایلی در صحنه می شود که اگر هم نبودند تاثیری بر فرم نمایش نداشتند. به عنوان مثال مکعبی که به عنوان تیغه پشت بام بکار برده می شود و در جایی دیگر تبدیل به موتور سیکلت می شود و این تغییر کاربری به وسیله دسته موتوسیکلت و چراغ آن صورت می گیرد در حالی که به نظر می رسد با توجه به میزان سن های قرار دادی و نوع روایت اثر اساسا چنین جزئی گرایی محلی از اعراب ندارد. البته باید گفت بخشی از این اتفاقات به واسطه گیر کردن سبک کار است که بین فضایی ناتورالیستی و فانتزی در رفت و آمد است؛ بدین معنا که کار به واسطه قصه و ماهیت نوستالژیک بودن نیاز دارد تا در طراحی شخصیت، لباس، گریم و بازی ها فضایی آشنا مطابق تصویر ذهنی مخاطب بسازد و  از سوی دیگر خیال انگیز بودن نوع روایت موجب می شود تا کارگردان و طراحان برای تعیین دادن به جابجایی های مکانی و زمانی تمهیداتی بیاندیشند که لزوما در همه لحظات خوب از کار درنیاید و در نهایت در جاهایی این تمهیدات شبیه به ایده های سنجاق شده باشند. همچنان که در صحنه های پایانی وان حمامی به صحنه آورده می شود که قرار است فضای غسالخانه را تداعی کند اما در نهایت تبدیل به وسیله ای دست و پاگیر می شود که شاید با زبان قرار داد یا نشانه می شد ایده ای خلاقانه تر و کاربردی تر را جایگزینش کرد. چشم برهم زدن اما در ارتباط با مخاطب بسیار موفق است و بازی قابل قبول گروه بازیگران لحظات دلنشین و شخصیت هایی باور پذیر را خلق می کنند. کارکتر هایی که مخاطب نمونه آنها را در زندگی واقعیش دیده است و برایش آشناست از این جهت شاید بیشتر تیپ باشند اما در نهایت کارکرد درستی دارند.

     

    راه رفتن بر طناب باریک صحنه

    یکی از ویژگی های بارز این نمایش از کار در آمدن موقعیت های کمیکی است که در متن وجود دارد اما باید دانست که کمدی همواره در خطر لغزیدن است. بسط دادن شوخی ها و شدت بخشیدن به آنها ممکن است به کار آسیب بزند و یا از اثر بخشی آن بکاهد. چشم برهم زدن نیز با وجود اینکه تلاش بسیاری برای دور ماندن از این اتفاق کرده است اما در لحظاتی این خطر را حس می کند. برخی از شوخی های کلامی و یا تاکید بر بسط دادن بعضی موقعیت ها این موقعیت را باعث می شود اما خوشبختانه اثر در دام این کج روی ها نمی ماند و با عوض شدن صحنه خود را از این نوع آسیب ها مصون می دارد. از سوی دیگر لوس شدن نوستالژی همچون شخصیت اوشین که بارها در نمایش به آن اشاره می شود می تواند نمونه ای از استفاده نادرست از خرده روایت هایی باشد که به خوبی قرار داد می شوند و کارکرد دارند اما نوع به کارگیری و تصویر آن شاید تمام این روند را به هم بریزد.




    مطالب مرتبط

    نظرات کاربران