در حال بارگذاری ...
  • نقدی بر نمایش این قصه را آهسته بخوان نوشته و کار مهدی نصیری

    فضایی لبریز از عشق باید یا که آن زن وهمی بیش نیست

    ایران تئاتر- رضا آشفته:مهدی نصیری را در مقام یک منتقد پر تلاش می شناسیم اما او در این یکی دو سال اخیر به دنبال اثبات وجوه دیگری از شخصیت هنرمند خویش است و جالب تر اینکه بی ادعاست و در نقدپذیری گرم و بی چون و چراست و همین نکته است که او را در هنرمندی اش پیش خواهد برد و بر شاعرانگی هایش در این فضا خواهد افزود.

    مهدی نصریری در آخرین اثر هنری اش به دنبال ثبت نمایشی است که در آن رئالیسم جادویی و اکسپرسیونیسم و کمی هم سورئالیسم در هم ادغام می شود و ماحصلش یک نمایش ترکیبی است که در آن یک بیان شاعرانه بر همه چیز چیره خواهد شد.

    ما نیز با یک نقد ساختارمند بر آن هستیم که این تجربه و کار را در مسیری مورد واکاوی عینی و ملموس قرار دهیم که ضمن برخورداری از یک درک درست و نفوذ در زیر لایه ها برای فهم بهترش بتوانیم با کلید واژه های درست تر این ساختار را با نقد ساختارگرایانه مطالعه و بررسی کنیم.

    درباره انسان

    این قصه را آهسته بخوان متن و فضایی شاعرانه دارد؛ شاید به این دلیل که در دل جنگ به عشق، صلح و آرامش می پردازد بی آنکه مستقیم بخواهد در این باره اظهار نظر کند یا چنین داعیه ای را بر پیشانی نوشت متن و اجرا بخواهد داغ کند.

    این قصه را آهسته بخوان درباره انسان است و آنچه که حس عالیه اش نامیده می شود و در واقع همان ضرورت ها و نیازهای درونی و معنوی که از ما انسان می سازد و اگر این حس در ما باشد که هست و متبلور شود، آنگاه ما به تدریج در مسیر انسان شدن تلاش بیشتر می کنیم و تحرک مان بیش از پیش خواهد شد.

    مهدی نصیری بر آن بوده که از داستان کوتاه ابوتراب خسری برداشت خود را نمایشی کند و البته به همان سیاق نیز به دنبال یک بیان سیال و اکسپرسیونیستی برآمده است که بخواهد مفهوم عشق را در یک فضای قابل لمس و باور به ما القا کند.  بنابراین مسیر اقتباس یا بازخوانی یا دراماتورژی (با اقتباس از کتاب "ویرانِ" ابوتراب خسروی) مشخص است و نوع کارکرد داده ها نیز در متن پیش رو بر ما معلوم هست و البته می شود درباره پایان بندی که تا حدودی نامعلوم و شاید هم زودهنگام در متن نمایشی نصیری اتفاق می افتد، می تواند چالش مند برخورد کرد. اینکه وناگهان بر ما یک خیانت رمزگشایی می شود بی آنکه داده پردازی های پیشین چنین باشد و این خود بیانگر پرداخت بهتر و بیشتر به شخصیت ضد قهرمانی است که باید مقابل یوسف، شخصیت قهرمان و عاشق این نمایش پرداخته پایاپایی داشته باشد.

    یوسف (رضا حیدری) در دل جنگ است و همسرش، ستاره (فریبا امینیان) در خیالش مدام در این جبهه حضور دارد و عاشقانه او را لبریز می کند از خواب و خیال... رفیق یوسف و همسنگرش (رضا جوشنی) مدام از جن و جن زدگی می گوید و او کسی است گزارش می دهد که دشمن دو بار شبیخون زده است و سر آخر هم به نوعی معلوم می شود که قاتل یوسف و ستون پنجم دشمن است و عامل دور افتادگی یوسف از ستاره و فرزندش تا ابدیت خواهد بود و از آنجا معلوم می شود که لیلا وهم نیست و نشانه خیانت یوسف به ستاره نیست بلکه او همسر همان قاتل و خائن است بلکه آمده با لهجه غریب و صورت بیگانه آشناترین باشد برای معلوم شدن این خیانت و جنایتی که در دل جنگ از خودی ممکن شده است؛ و این همان ناگفته های جنگ است که نویسندگانی چون ابوتراب خسروی به آن پرداخته اند چون منطقا به دنبال بیان واقعیت های تلخ و تراژیک حاکم بر هر جنگی هستند. شاید این همان زوایه درست حقیقی است که بهتر می تواند برای ما وضعیت حقیقی و در عین حال ناگوار جنگ را بر ما آشکار کند و مهدی نصیری در این نمایش و نمایش قبلی اش با چنین رویکردی به دنبال بیان حس و حالت حاکم بر جنگ بوده است.

    شبیخون

    شاید ظاهر قضیه تاکید بر رئالیسم هست که دو تا آدم واقعی در جبهه جنگ همسنگرند اما در آن سو نیز نیروهای دشمن مدام دارند دیده بانی میدهند و شاید دارند زاغ سیاه اینها را هم چوب می زنند و حالا این دو باید مراقب همه چیز باشند. یوسف با آن همه عاشقی همچنان دارد از مرز و سرزمین اش صادقانه مراقبت می دهد اما آن نارفیق که شاید نیروی نفوذی باشد هنوز بر ما معلوم نیست که دقیقا چه کسی است و بهتر است که اشاره های واقعی تری به ماهیت این آدم می شد چنانچه در منطقه خوزستان برخی از اعراب منطقه همدل و هم داستان با صدام و رژیم بعثش بودند و تا می خواست به او گراهای لازم را می دادند که کی و چطور شبیخون بزنند و الان این اشاره متاسفانه در این متن ناموجود هست و با توجه به پس زمینه واقعی چنین جنگی ارائه مستندات ضمن واقعی کردن همه چیز می تواند بیانگر تاریخ این سرزمین باشد برای آیندگان که بهتر در جریان همه امور قرار بگیرند!!

    فضای غیر عادی

    اما این فضا از حالت واقعیت به چند دلیل دور می شود.

    یک، آنکه فضا دقیقا سیال است و همه ذهنیت ها در هم ریخته و شاید هم پریشان است و ما نمی توانیم یک روال عادی و خطی را حاکم بر همه چیز فرض کنیم؛ بنابراین این آمد و شدهای گسیخته از هم دال بر فضای نامتعارفی است که در نهایت ما را از یک مرکز ثقل واقع نما دور می کند و ما دچار ذهنیتی خواهیم شد. این ذهنیت چیزی مابین وهم و خیال و تا حدودی نیز برگرفته از واقعیت است.

    دو، در اینجا جادو چیره می شود و به گونه ای ما باید از دل این روایت های از هم گسیخته که چیزی بین مرگ و زندگی و چیزی بین واقعیت و توهم است، بدانیم که در این جادوی مرگ زمانی شاعرانگی بر زندگی موج می زده است و حالا در سایه سار آرامش مرگ می توان بارها در اینجا خود را مرور کرد اگر قرار باشد که ما نیز عاشقی پیشه کنیم و از روال عادی زندگی دور شویم.

     

    این فضای غیر عادی باعث می شود که ما دچار فهمی دگرگونه نسبت به یک واقعیت شاعرانه شویم که در آن آدمها می جنگند اما در آن به دنبال عشق هستند اما دیگرانی هستند که از سر نفرت و کوته نظری ها و تنگ چشمی ها و حسادت کمر به ویرانی بسته اند و ویران می کنند و در این غیر عادی ها انسان و غیر انسان با گسست و فاصله ی بسیار از هم تمیز داده خواهند شد. بنابراین القای همه چیز غیر مستقیم در فضا میّسر خواهد شد.

    طراحی

    شاید طراحی در بنای شاعرانگی نقش داشته باشد و شاید نیمکت شیک و گلدان شمعدانی بتواند عاشقی را در نگاه اول تشدید کند اما قصه در جنگ می گذرد و در آن مرگ امری حتمی است چنانچه یوسف کشته می شود اما در اینجا فقط همان عشق و شاعرانگی اش رنگ می گیرد و با این طراحی صحنه نمی توان در پس یک رابطه عاشقانه به آن مقصد غایی که همانا مرگ ناشی از خیانت هست، پا گذاشت. باید که تجدید نظر شود؟ حتما!!

    در آن اثر قبلی مهدی نصیری (نمایش "نذار این خواب تعبیر بشه") این نیمکت ها حضور پر رنگی داشتند اما منطقا هم باید چنین می شد چون یک روز یا چند روز رابطه مردان جنگ با خانواده هایشان در پس جنگ به تماشا گذاشته می شد بنابراین نیاز بود که این دیدار در جایی مملو از نیمکت اتفاق بیفتد اما در این قصه را آهسته بخوان، نیازی به این نیمکت ها نیست بلکه همه نمایش در دل جنگ و بیابان سوت و کور می گذرد بنابراین بهتر است که سنگرهایی با کیسه گونی و نماد و نشانه های بیابان و سوختگی و تفتیدگی هایش نمایان شود و ما در دل خشونت و خشم ناشی از آنچه بر چشم ملحوظ خواهد شد بتوانیم آن جلای لازم از عشق را تماشا کنیم بنابراین رخصتی باید از جنگ و خشونت که در دل خود به اقتضای زمان و حضور آدمها عشق را نیز هویدا خواهند کرد.

    لباسها ساده است و باید مردان جنگ و زن خانه دار، بچه دار و عاشق را نمایان سازد. مردان جنگ باید خاکی بپوشند و خانه دار و عاشق همان بهتر که ترکیبی از لباس های قرمز و آبی بر تن کند که در این خیال بازی ها از واقعیت کمی دور بشود و در نهایت رنگ ها شعری شوند بر دل و چشم ها.

    گریم اگر هم هست ملحوظ و بارز نیست و باید که بشود بخشی از هویت مرد خائن را با چهره پردازی دقیق و خلاقه در طول اجرا بارزتر کرد وگرنه این چهره ی عادی نمی تواند خیانت و جنایت را همراه هم به صحنه بیاورد؛ هر چند بازی زیر پوستی اصطلاحا در این زمینه کوشیده است اما گریم هم می توانست مکمل جالبی برای بهره داری از این حس آمیزی ها باشد. همچنین خاک و دود و کثاقت ناشی از جنگ هم باید که در حد غبار هم که شده است بر لباس ها ریخته شود!

    دو بازی

    بازیگران در این نمایش دو دسته اند:

    یک، آنان که عاشقی را بازی می کنند و در نوسان عشق است که حس هایش بالا و پایین می پرد.

    دو، آن که باید خیانت و دشمنی و نفرت و کینه را بازی کند و حتمن دیگر از عشق بی خبر است.

    رل یکم در بازی یوسف و ستاره اتفاق باید بیفتد که جفتی عاشق هستند و جز این نمی توان نامی بر اینان و رابطه ی درخشانشان نهاد. اما رضا حیدری با آنکه صدای زیبا و رسایی دارد اما از حس انگار تهی شده و قرار نیست عاشق باشد و عشق را به بازی بگیرد. به هر تقدیر بازیگر نقش بازی می کند و باید که از درون چنین حس و حالتی بجوشد و ما در تحرکات و سکناتش شاهد القای چنین حالی باشیم وگرنه ما دچار انجماد روحی خواهیم شد چون چیزی نمی تراود و ما بی حال می شویم از ندیدن آن چیزی که در فضا به آن نیاز هست. اما فریبا امینیان تمام قد در زمینه عشق حرکت می کند که یک زن را در آن میدان جنگ با ویژگی های یک عاشق نمایان کند که در خواب و خیال و واقعیت پیرامونی اش هست با مردش و حتی توهمات یک زن دیگر (لیلا) نیز می تواند حس حسادت را تلقین کند و اینکه عشق گاهی همه را حسود می کند و او نیز از این قاعده مستثنا نیست اما در نهایت درمی یابیم که این زن (لیلا) رقیب نیست.

    رضا جوشنی این بار درونی تر از بازی قبلی اش در نمایش بذار این خواب تعبیر بشه، به دنبال بیان یک شخصیت موذی است که در آستین یک ملت چون ماری است که باید نیش اش را بزند. این سختی کارش را میرساند اما در متن هنوز این نقش جای کار دارد که این بازیگر نیز بتواند نمود بارزتری از آن را آشکار کند.

    جمعبندی

    مهدی نصیری شاعرانگی را در این دو کارش دوست دارد و این خود ته مایه ای از غم را به همراه دارد که در دل تراژدی هایش خشونت را خنثی می کند و به جایش حال خوشی را از ته مایه دیده ها و احساسات نمایان می سازد. کار قبلی اش، همانا، نمایش "نذار این خواب تعبیر بشه"، بهتر از نمایش این قصه را آهسته بخوان بود. شاید آن یکی کمی پیچیده تر بود و شاید هم حضور بازیگران در آن یکی جدیتر بود و در اینجا بازیگر اصلی نمی تواند حاکم بر عشق باشد و ما را از یک حال خوش مستفیض گرداند. به هر حال مهدی نصیری تلاش کرده که میزانسن هایش ما را متوجه آنچه باید بکند که کرده است و در خطوطی به دنبال ارائه ی فضا هم بوده است که آن دو بازیگر دیگر در این زمینه تکاپو داشته اند و حاصل جمع شان هم نتیجه بخش بوده است و ما را درگیر آنچه باید خواهند کرد.

     

     

     

     

     




    نظرات کاربران