در حال بارگذاری ...
نقدی بر نمایش حریق نوشته و کار افروز فروزند

ادراک حقیقی از نه در یا بازی فوتبال ایران و پرتقال

  ایران تئاتر- رضا آشفته:حریق یک نمایش اجتماعی است اما شکل و شمایلش در یک حرکت تجربی و کارگاهی از هم می پاشدو در آن عناصر ذهنی و سیال زمانی و مکانی به آن عناصر ذهنی و سیال زمانی و مکانی به آن حس و حالت فراواقعی می دهند. در این نمایش جمعی در یک ساختمان با آپارتمان های متعدد در کنار هم زندگی می کنند و حالا یک شب ۳۰ دقیقه پیش از آغاز بازی ایران- پرتقال در جام جهانی ۲۰۱۸ رویدادهای به هم پیوسته مانع از تماشای آنان از این مسابقۀ فوتبال می شود.

حریق یک نمایش اجتماعی است اما شکل و شمایلش در یک حرکت تجربی و کارگاهی از هم می پاشدو در آن عناصر ذهنی و سیال زمانی و مکانی به آن عناصر ذهنی و سیال زمانی و مکانی به آن حس و حالت فراواقعی می دهند. در این نمایش جمعی در یک ساختمان با آپارتمان های متعدد در کنار هم زندگی می کنند و حالا یک شب 30 دقیقه پیش از آغاز بازی ایران- پرتقال در جام جهانی 2018 رویدادهای به هم پیوسته مانع از تماشای آنان از این مسابقۀ فوتبال می شود.

 در این جُستار برایمان ساختارِ اجرایی حریق اصل و اساس می شود اما مبنایش درواقع درک و شهودی خواهد شد که ما را از حال و هوایش متاثر می کند و به ناچار مبنای نقد پساساختارگرایی خواهد شد که دقیقا بدانیم در این بازی با فرم چه اتفاق مشهودی پیش رویمان هست.

 

ژانر و سبک

اگر تراژدی نتیجه شکست است؛ در حریق هم این شکست مشهود است چون یک عده از تماشای فوتبال در یک شب ویژه محروم اند و حالا هر یک به گونۀ خویش دارد از این وضعیت اعمال شده رنج می برد. البته فضا تلخ هم نیست بلکه اینها درگیری ها و شوخی ها و بگومگوهایی هم دارند که در سطح می گذرد و شاید هم سطحی نگرانه باشد؛ همین خود عامل خنداندن و لبخند زدن هست و ما به کمدی و طنز آلوده می شویم که اگر بازیگران همچنان مهار شده بازی هایشان را پیش ببرند و از روال فعلی که بسیار دقیق و حساب شده هم هست، بیرون نروند؛ این وجه کمیک و طنزش که آیرونیک نیز هست، همچنان می تواند آن وجه تراژیک را تلطیف کند و ما را در فضایی سیال درگیر با مسائلی کند که حس و حال درونی و نمادین دارد. بنابراین سبک و پرداخت غایی نمادین هست و در آن برهم ریختن زمان ها و در هم تنیدگی مکان ها و زمان ها، ضمن سیالیت ذهنی ما را متوجه وجوه درونی یک نمایش فراواقعی خواهد کرد که در آن نسبت های دقیق تر فیزیک کوانتوم مشهود است و انگار بازی با جهان های موازی است، با آنکه در ظاهر امر این طور نیست اما آنقدر این زمان ها و همزمانی ها در طول اجرا تکرار می شود که گویی با تکرار قضایای دور از هم مواجهیم اما اینها پندارها و تصوراتی است که می تواند در یک بستر مشترک اتفاق افتاده باشد. در یک ساختمان 4 طبقه در آن واحد رویدادهای به هم پیوسته در حال جریان هست؛ برای بازنمایی اینها باید که فقط کدهایی باشد که این همزمانی ها و در هم فرو شوندگی ها و تکرارها را مستند و مستدل گرداند و این همان مسیر رمزآمیزی است که شاید تداعیگر جهان های موازی باشد و انگار هر رویداد بارها در حال تکرار باشد چنانچه یکی از مهمانان خانۀ الیاس بارها می گوید: من قبلا این لحظه را جایی دیده ام!

 

آتش بدون دود

حریق از آتش بی دود می گوید اما از هر آتشی می تواند شعله ورتر باشد. مهدوی مدیر این ساختمان می گوید که سه بار جابجایی خانه معادل با یکبار حریق است. این همان وجه تسمیه ای است که بستر و غایت نمایش حریق را شکل می دهد.

حریق از طبقه متوسطی می گوید که در این روزهای بحرانی به دست و پا افتاده اند بلکه خود را نجات دهند. به هر حال اقتصاد و مسائل مالی در زندگی هر یک از ما به گونه ای موثر هست، به ویژه در زندگی افراد کم درآمد یا آنهایی که رقم ثابت درآمدشان همخوانی ندارد با گرانی ها و تورم گریز ناپذیری که بر همگان تحمیل می شود و این ناچاری وضعیت است که درنگ ما را به نمایش حریق بیشتر می کند و این انطباق معنایی و یافتن مابه ازاهای موجود است که باعث درک و دریافت اثر خواهد شد.

این آدمها در 4 طبقه گرد هم آمده اند و هر یک مساله ای دارد و به ناچار باید از آن گریزی باشد که انگار نیست و همه در این مسائل در هم تنیده می لولند. همین اجتماعی است که بسترساز حریق شده و حالا از افروز فروزند نویسنده ای می سازد که همه این سالها با آنکه اجتماعی نویس بوده اما این بار دارد این نوع نوشتار را به چالش می کشد که از رئالیسم به ضد رئالیسم دامن بزند و از صراحت بیان و مابه ازاهای قابل درک و لمس، به فضاسازی و فضای استعاریک ذهن مان را سمت و سو دهد. این بازی نشانگانی در هم تنیده شده است که بشود یک وضعیت استعاریک و نمادین را پیش رویمان قرار دهد. او این بار نمی خواهد با آنکه خیلی نزدیک به رویدادهای اجتماعی (اعتصابات بازاری ها در خرداد و تیر 97) است، کاملا اجتماعی بماند اما به دور از سطحی نگری ها و شعارمداری های رایج به دنبال بیان متفاوت از این شرایط است؛ با آن که سازوکارش همان اجتماعی است که فروزند در آن بسیار قوی ریشه گرفته چون در همۀ این سالها حتی یکبار هم ادا و اطواری نشده و حتی این بار نیز خود را با آنکه دچار فرم گرایی می کند اما اصلا دچار فرم زدگی نمی شود و باز هم با نگه داشتن اصالت های وجودی اش که همان درک صحیح اجتماعی است، فرمی را به چالش می کشد و درواقع این بار فرم نیز ابزاری می شود برای تعمیم یافتن همان درک اجتماعی اش که باید بخشی از آن در زیر سطرها و بخشی نیز در سطرهای رویی آشکار شود، و این همان بازی درست و باقاعده ای است که می تواند هنر را دچار چالش های نزدیک به یقینی کند که از آن انتظار می رود. به هر روی هنر ابزار و وسیله ای است برای پیش گیری از حریق ها و خانه خرابی ها و در کل تلخکامی ها و چه بهتر از این که در جامعۀ ایرانی که با نقد وضعیت، بهتر می توانیم مسیر را برای ایجاد یک وضعیتِ بهتر سمت و سو دهیم. این همان مسیر درستی است که می تواند هر تئاتری را بارور کند و چه بهتر از این که بتوانیم از خود برای تئاتر مایه بگذاریم و در ارائه شکل و محتوا در کشف داشته های خود بکوشیم و از برآیند این دو به تئاتری برسیم که ما را متاثر کند و این همان زاویۀ دید درستی است که ما را متوجه مسائل و دغدغه هایی می کند که در زندگی فردی و اجتماعی دچار هستیم و این در شکلی متناسب با اوضاع در حالِ متجلی شدن هست که ما را متوجۀ آفرینش درست می کند که نامش در حقیقت هنر است. این هنر همان ریشه دار بودنی است که انسان را در مقابل انسان قرار می دهد که به کشف تازه ای از خود در دل مسائلش برسد.

اجتماع اگر از هنر حذف شود دقیقا نمی دانیم دچار چه می شویم. به هر حال آنچه نویسنده می نویسد برگرفته از مسائل فردی یا گروهی است و از این دو بیرون رفتن دچار توهمات بی ریشه و اساس شدن هست که در آن شاید انتزاع محض چیره شود، یا اینکه نوعی تقلید از بیگانه باشد که در خواندن و دیدن متون و اجراهای آنان نویسنده و کارگردان را تحت تاثیر قرار داده اند. اما در ایران باید هنرمند و نویسنده از خود بنویسند و حتی در زبان و بیان شیوۀ اجرایی شان نیز از خود مایه بگذارند و بنابر داشته ها و خلاقیت ها و نوآوری های فردی و گروهی برای ارائه یک اثر هنری وارد گود شوند.

حریق ریشه دار است و مردمانش قابل درک و مشاهده هستند و آنچه می گویند و می کنند برگرفته از همان رفتارهای روزانه یشان هست  و در تهران می شود این آدمها را بسیار دید و جنس گفتارها و مدل رفتارهایشان نزدیک به واقعیت هست و این در بازی بازیگران و لحن و بیان کلامشان موج می زند.

 

فراواقع شدن

در این بستر واقعی یک بازی در جریان هست که دیگر واقعی نیست. با آنکه جاگذاشتن کلید در آپارتمان برای همه اتفاق می افتد و بسیار هم باورپذیر هست اما اینکه در یک شب و در شلوغی و گرفتاری های اینان یکی یکی کلید را در درون آپارتمان جا بگذارند و بیرون، پشت در بمانند و همه هم از یک باربر پیچ گوشتی دو سو بخواهند، دیگر امر واقعی نیست اما چرا باورش می کنیم؟! اینکه یک نفر دچار این مشکل شود خیلی باورمندانه است اما بر حسب تصادف، دو نفر دچارش هم شوند آن هم در یک مجتمع ساختمانی باز هم با اکراه باورمند است اما بیش از سه چهار نفر دیگر ماجرایی ضد رئالیسم خواهد شد که این اتفاق را تبدیل به یک امر اپیدمیک و فراگیر خواهد کرد و در آن ذهنیتی فراتر از امرِ واقع در جریان هست و این رکنی بنیادین می شود برای شکل بخشیدن به آنچه همه در گرداب گرفتاری های این شب شان دچارش شده اند. این جاماندن کلید در منزل ریشه در حواس پرتی دارد و این حواس های پرت هم ما را با یک کلافگی و سرگردانی آشنا می کند؛ اینکه مردم از سر ناچاری و ندانستگی حواس پرت شده اند و دیگر هوش و حواسشان سر جایش نیست که بدانند چه به چه هست و به خاطر نمی سپرند که جاکلیدی و جاسوئیجی را با خود به بیرون از آپارتمان ببرند و حالا باید به دنبال ابزاری باشند که در را باز کنند و به داخل بروند. این مسالۀ همگانی این آدمهاست: کلیدهای جامانده و پشت درهای بسته ماندن و این می تواند بیانگر نمادی باشد که در آن لاینحل بودن مسائل را ابراز می کند. این همان درنگ چند سویه است که ما را دچار باوری می کند که معنایی فراتر از کلید و جاماندنش را تداعی می کند و این پشت درهای بسته بلاتکلیف شدن همان مفهوم غایی است که می تواند نقدی باشد که آسیب های این روزها را بر ما معلوم می کند.

 بنابراین فرم نیز برگرفته از واقعیت پیرامونی است. ای کاش همه نمایشنامه نویسان هم بدانند که نباید تحت تاثیر محض ِ قالب ها، شیوه ها، سبک ها، تکنیک ها و فرم های وارداتی باشند و آنچه باید را در استنباط درست حقایق پیرامونی می شود به فرمی نوین تبدیل کنند  که ریشه در مسائل اجتماعی دارد و چه بهتر ازاین که ظرف و مظروف به هم بیاید و آن هم مهمتر اینکه از دل هنرمند  نوجوی ایرانی بیرون تراویده باشد و مثل برخی از مدعیان هنر تئاتر کپی دست چندم از هنر اروپا و آمریکا نباشد که واقعا دیگر کپی کردن از دیگران، نه تنها هنر نیست که در درازمدت بلای جان هنر وطنی خواهد بود که پویایی و اقتدار هنر هر مملکتی به زحمت و خلاقیت هنرمندانش وابسته است و اگر تاریخ تئاتر ما بیش از صد و پنجاه سال را در برمی گیرد اما هنوز هم هنر تئاترمان شکوفا و جهانی نشده است، در همین نوع رویکرد وابسته به بیگانه هست که ما را هنوز هم در مدارج عالیه قرار نداده است.

 

طنز و آیرونی

طنز و آیرونی یک رکن دیگر این هنر اجتماعی نگر افروز فروزند است که این برهم ریختگی ها روزگار و آدم‌ها را به تماشا می گذارد به گونه ای که در آن خنداندن هم ملاک و معیار تعین کننده ای است و زیباتر اینکه مجالی برای قهقهه نیست، چون دردی هم در این روابط و عواطف بر هم ریخته و پریشانحالی ها موج می زند و به گونه ای آسیب ها و پیامدش هم محسوس هست و آدمها چندان هم وقت فراغت و تفریح هم انگار ندارند با آنکه در این شب باید فوتبال ایران و پرتقال و حضور در جام جهانی بانی لحظات خوش و شادابی و شور و نشاط ملی باشد اما اگر نمی شود چون اینان آن فراغ بال را ندارند و همه بی نصیب می مانند از آن چیزی که باید برایشان رقم بخورد. این سر بی کلاه و پر درد را نمی شود با هیچ دستمالی بست و البته که نسخه ای هم برای این وضعیت پیچیده نمی شود چون به هر حال فقط نشان دادن وضعیت و مسائل اش خط و ربط اصلی نمایش حریق بوده است و آنچه پس از تماشایش به ذهن می تراود با همۀ طنز زیرکانه اش همانا درک دردی است که درمانش دیگر کار هنر و هنرمند نیست و پس از این اش وابسته به تدبیرات آنهایی است که سکانداران جامعه هستند و باید که این مسائل را مدیریت کنند.

فوتبال یک عامل مشترک است برای ایجاد این طنزی که همه را به تکاپو واداشته است که همه را امشب به دور از  همه گرفتاری ها و نداری ها و زحمت ها و خستگی ها و کسالت ها دور هم گرد می آورد و برای یک شب هم شده، شور و نشاط مقطعی چون مرهمی هست برای تداوم مسیری که زندگی نام گرفته است.  حالا این فوتبال اسباب خندیدن است و برای برخی نیز دستکم لبخند زدنی به همراه دارد. چون اینان با دیدن حریق، یاد نداری ها و بدبختی هایشان می افتند اما از کمش هم  لبخند می زنند.  شب تولد الیاس هست و 4 جوان دیگر به دنبال شادباشی هستند و یک شوخی برای این پسر قُد و عبوس به در خانه اش می آورند. آنها با رسیدن به آنجا سرود می خوانند و بوق می زنند و همین که الیاس دم در می آید، سرش را در کیک فرو می کنند. او هم داخل می رود و در را هم به روی رفقایش می بندد. حالا هر چه التماس و درخواست می کنند اما الیاس در را باز نمی کند و سپس جوانها بد به دل راه می دهند که آن پسر بد عنق و ترشرو نکند خودکشی کرده باشد. و از پلیس  110 کمک می گیرند اما آن قدر نشانی دادن شان به درازا می کشد که پلیس هم این کارشان را سرکاری می داند و تلفن را بی پاسخ قطع می کند. پس هر کنشی از اینان یک رفتار شوخ منشانه است که از جوانی شان می آید و پر حوصلگی شان اما در این میان دختری به نام رها هم هست که به اتفاق هم کلاسی هایش برای خرید وسایل ساخت ماکت به بازار رفته اند اما در این روز شلوغ و اعتصاب بازاریان احتمال دستگیری اش زیاد هست و البته که چنین هم شده است چون جستجوهای پدرش به همین جا می رسد که دلیل برنگشتنش همین دستگیری است.

در جایی از نمایش همین گروه جوان‌ها که از فوتبال و جشن تولد بازمانده اند؛ ناکام می مانند حتی از بیرون رفتن چون یخچال بزرگ است و از ورودی این ساختمان به داخل نمی آید و باربرها یادشان رفته که یخچال را بدون کارتن بیاورند که بشود از ورودی و پلکان طبقات بالا ببرند... حالا بچه ها در دل نا امیدی یک سرود را ضرب می گیرند و با ساختن ریتم و ملودی می خوانندش و این هم اسباب خنده است... وگرنه با شدت گرفتن همه مسائل، اینها جریان عصبی را به اوج رسانده اند اما همه چیز رنگ و لعاب کمدی به خود می گیرد و این همان سردرگمی ناشی از حل و فصل نشدن همه چیز هست.

 

راحتی بازی ها

نمایش حریق برخلاف اجراهای گذشته فروزند، در فضای کارگاهی و براساس تمرینات شش ماهه شکل گرفته است و شاید همین شش ماه تمرین نکتۀ جالبی باشد که به بازیگران سمت و سوی بهتری داده است که خیلی راحت در صحنه حضور داشته باشند. همه تقریبا درست بازی می کند و در عین حال برخی هنوز جا دارد که حضور پر رنگ تری داشته باشند اما در کل همه به درستی مثل فوتبال درست پاسکاری می کنند که بازی شان گل بشود؛ و درواقع گل بکارند. این دیگر هنر کارگردانی است که از یک گروه به درستی بازی خواسته است.

حمیدرضا فلاحی در نقش آقای مهدوی در واقع یک مرد زن طلاق داده است که مدیر ساختمان است و هنوز انگار به یاد فریماه همسرش است که به اشتباه دخترش فریبا را فریماه  صدا می کند. این بازیگر نشسته بر صندلی درواقع دارد فضولی می کند جریان اسباب کشی خانواده ای را که در بغل دستش دارند ساکن می شوند. این حضور هم تاکید کمیک است و می خواهد در پیچ و تاب دردها کمی هم شیرین بشود همۀ مسائل.

 محمدعلی حسینعلی‌پور باربر است و چه درست این نقش را بازی می کند با آنکه در لحظاتی می آید و می رود که زیر بار سنگین هست و حالا عصبانیت ها و بگومگوهای خود را هم دارد و جای پنهان کاری و زشت کاری نیز دارد، که کارتن افتاده ظروف شکستنی را انکار می کند. بنابراین حضورش با رنگ خاکستری باورپذیرتر می شود.

پژمان عبدی، باربر است و با خود نق می زند و همه را هیچ می پندارد و کار خودش را می کند و به جایش مدافع حق رفیق و کارگر هم هست. بازی اش نمک هم دارد و آمد و شدی که مدام تکرار می شود بی آنکه بخواهد یا قصد خنداندن کند، در همین سماجت در حضور بسیار جدی اش خنده دار می شود.

 میثاق زارع، در حریق آقای معراجی و فروشنده ته بازار است. بازیگری که حسی است و از درون نقش را می جوید و گاهی نیز می تواند فوران احساس باشد که البته در اینجا همه احساساتش مهار شده و به گونه ای حرکت می کند که شتاب در رسیدن به فوتبال را تداعی کند و نارضایتی اش از همسر جوان و غرغرویش را پاسخی داده باشد و حتی بی رحمانه در برابر نک و نال زن حاملۀ همسایه بایستد و البته پشیمان هم بشود که چرا چنین کرده است. مسیر بازی اش خیلی فراز و نشیب دارد و در صحنه بی قرار هست و این یعنی در بازیگری جستجوگر هست و به هر لحظه اش چه در سکوت و مکث ها و چه در اوج گرفتن های جریان عصبی آگاهی و اشراف دارد و به همه اینها دارد می اندیشد. هرچند دارد ازمنبع الهامش خط می گیرد و جوششی و درونی است. بازیگری است  که در بازی غرق می شود و چه بهتر از اینکه ادا درنمی آورد و در این ژرفای حضورش ما را درگیر خود می سازد؛ یعنی صحنه را به قاعدۀ حضورش پر می کند و دیگر زیادی بودنش هم محسوس نیست و این پالودگی حضور است که قاب های درست و به قاعده از بازی اش را پیش رویمان می گذارد و این دقیقا در توجه به حضور ناب در صحنه برمی گردد. باید که چنین باشد،  بازیگری و نقش آفرینی زیستن در صحنه (یا در مقابل دوربین) هست. بنابراین باید همۀ خوب و بد نقش را به درستی زیست کند و در مدار باورها حضور داشته باشد. میثاق زارع ما را درگیر بازی اش می  کند و یک لحظه هم ما را در این جریان عصبی و حتی نوع دوستی اش غافل نمی گذارد.

فاطیما بهارمست، در نقش زن معراجی است و حرص طلا دارد و او هم به درستی لج درآر هست و انگار می داند چگونه باید مرد را پشت در بسته نگه دارد، و در برابر این ظلم به خود بازی اش را پیش ببرد. هر چند ظلمی هم نیست؛ دستکم مردش بی گناه است. اگر طلا را فروخته اند، برای گرفتن وام بوده است و حالا اگر یکباره طلا و دلار بالا رفته و آن وام 100 میلیونی هم ارزش خانه خریدن را ندارد، ربطی به معراجی ندارد! اینها همان منطقی است که حرص ورزیدن های این زن و بی قراری های یک رابطه را تا سر حد برهم ریختن همه چیز پیش خواهد برد. این همان جریان عصبی است که مدار کنش ها را به درستی سمت و سو خواهد داد و بازیگری که مسلط بر آن شود، دیگر غصه بازی کردن را ندارد چون همیشه در دیده شدنش پیشتازی خواهد کرد.

مریم باقری، نقش سهیلا مادر رها را بازی می کند. یک زن میانسال با نگرانی های مرسوم مادرانه که از دیر برگشتن یا برنگشتن دختر جوانش که دانشگاهی است ابراز نگرانی و دلشوره می کند. شاید به ظاهر بازی کردن چنین نقش و لحظاتی آسان باشد اما نیست چون این نگرانی هر چقدر هم کلیشه و تکراری باشد اما برای هر مادری و برای هر اتفاقی که بر سر فرزندانشان می آید، از جنس و حالت تازه ای برخوردار هست. در اینجا هم باقری نفس خود را دارد که در این لجظه ها ما را هم نگران نیامدن رها می کند، حالا به هر دلیلی...

تایماز رضوانی، بیژن نام دارد و پدر متعصب و غیرتی ایرانی است که به ظاهر  روشنفکر است و تا اینجا رفتارهای دخترش را نادیده گرفته اما سر بزنگاه هویت ایرانی اش را با همه معیارهای اخلاقی و مذهبی آشکار می کند و نک و نالش را بر مادر دختر وارد می سازد.

پژند سلیمانی، در نقش زن خانه به دنبال ارائه نوعی آرامش خاطر هست اما در واقع دارد تشویشی را پنهان می کند و این همان نکته اتکایی است که بازی اش را قرص و استوار می سازد. بازیی که بر پایۀ شیرازۀ رفتاری پیش می رود و به ناگهان در می یابیم آن پسر جوانی که در کنارش هست، پسرش نیست و این توهم و خطا را آقای مهدوی ایجاد کرده اما این مرد جوان همسری است که از این زن کم سن و سال تر است و این هم باز اشاره به همان پنهان کاری است که بازی پژند سلیمانی را رندانه مقتدر می گرداند. دقیقا همان شیرازه ای است که به یک پیکره منجر می شود و در آن قد و قامت یک آدم قرار می گیرد و حالا نفس دادن و جان بخشی به نقش صورت می گیرد و چقدر درست می شود این زن را باور کرد که هم می خواهد از نوید اخاذی کند به دلیل نداشتن های خودشان و یحتمل ورشکستگی پیش روی خودش و همسرش و هم اینکه می خواهد خود را همچنان دارا و دارندۀ وقار بشناساند و این همان تناقضی است که در استوار شدن و برپایی نقش موثر می افتد و در این فرآیند باورپذیری نقش، یک بازیگر مقابل ماست که با حوصله و درنگ نقش اش را آفریده و ما را از جریان بازی اش غافلگیر می کند. یعنی ما را به درستی به بازی گرفته که به راحتی ذهن خوانی اش نکنیم و از این حضور دچار شگفتی شویم. بازیگری دقیقا یعنی همین!

فرهاد رشیدی، نقش ناصر حائری را بازی می کند که یک جوان است و چک های برگشتی دارد و یحتمل دارد ورشکسته می شود و همین مسالۀ بغرنج، کمی دیگر می طلبد که دوز بازی اش را به سمت این ماجرا پیش ببرد. ورشکستگی حال را ناخوش می کند، نکتۀ کلیدی بازی همین جاست!

بهادر باستان حق، یک پدر هست و از زنش جدا شده و با دختر مهدوی قول و قرارهایی دارد. باید برود که بامداد شش ساله را بیاورد و این مسابقۀ حساس را ببیند. اما  نمی شود و همه چیز برهم ریخته است و اشک بامداد هم پای تلفن درمی آید اما باید دلداری اش بدهد تا دیداری که بعدا مهیا شود. باستان حق می تواند حال خراب و عواطف بر هم ریخته اش را هنوز هم متلاشی تر از اینها بازی کند. بامداد مدار بازی را پریشان می کند و باید این در جریان بازی باستان حق به اوج گاهی برسد که هنوز نرسیده است. الهه فرازمند، نقش فریبا و دختر مهدوی را بازی می کند. زبر و زرنگ هست و نمی گذارد سرش بی کلاه بماند حتی اگر آبزیرکاهانه خانه و زندگی یکی دیگر را برهم بریزد و... او بر خلاف میل پدر غیرتی و بد دلش راه خود را می رود و چندان بندِ عرف اجتماع و اخلاق نیست و شاید زیاد حرف مردم هم برایش مهم نباشد. همین ها نکات ریز و بارزی است که می تواند بازی اش را برجسته تر سازد.

علیرضا زارع‌پرست، حامد فعال، تنی آواکیان و مهتاب شیروانی چهار جوان هستند که در این نمایش هم حال و هوای جوانی را با همۀ کلک بازی هایش دارند نقش آفرینی می کنند و طوری هم لباس و آرایش شده اند که بیشتر دستۀ دلقک هایند و کار و کردارشان هم خنده آور است بنابراین حضورشان بر وجه کمیک اثر تاکید می ورزد و در آن همه بلا و بدبختی و گره های کور زندگی، اینان هم دلگشایی های خود را دارند. آمده اند که بخندند در جشن تولد الیاس و دور هم باشند به شور و نشاط با انگیزۀ تماشای فوتبال ایران و پرتقال و اگر نمی شود اما اینها دست بردار نیستند و دارند کار خودشان را می کنند.

اروین گالستیان، نقش نوید را بازی می کند که یک دانشجوی سر به زیر و درسخوان هست اما به جایش می تواند حق اش را بگیرد و حالا باید این حق گرفتن را با دوز حسی بیشتری بازی کند که نمایش را به غلیان حسی درآورد. بقیه رفتارهایش درست هست و همانی است که باید باشد.

زهرا آقاپور، نقش یک زن حامله را بازی می کند که نگرانی های خود را دارد و شوهرش در این مصیبت ها دچار بند و زندان شده است. او هم نمی خواهد جنگ و مرافعه همسایه ها را ببیند چنانچه بین معراجی و زنش مداخله می کند که صلح شان بدهد اما نیش و کنایه های زن معراجی او را به دعوا می کشاند و حتی خود معراجی هم به این زن یکه و تنها حمله ور می شود که عاملی است برای زودهنگام شدن دردهای زایمان و شاید هم تولد بچه!

حمیدرضا جدیدی نقش الیاس را با همه خشم و غرور یک جوان معمولی بازی می کند. شاید بهتر باشد کمی به بیرونی شدن حس و حالش در صحنه نیز بیاندیشد. درگیری او با دختری پای تلفن همراه می تواند برای ما نیز جذاب باشد. خیلی ساده است این بیرونی شدن در جریان بازی، فقط کافی است که از خود بپرسد چرا عصبی می شود؟ مگر دختر به او پای تلفن چه می گوید؟!

 

طراحی بحث برانگیز

طراحی صحنۀ منوچهر شجاع جای بحث بسیار دارد  چون در بستر واقع گرا کاملا ضد واقع گرا می نماید  و به سادگی از مرزهای واقعیت می گذرد و غیر واقعی جلوه می کند. شاید بشود گفت به گونه ای انتزاع از واقعیت به شمار آید. در این هشت دری که در میانه یشان نیز یک در آسانسور هست، این حالت مسطح بودن نُه دَر با منطق همخوانی ندارد. اما گویا یک طبقه از ساختمان با 8 واحد آیارتمان مجزا از هم هست. اگر چنین باشد که این هشت در و آن یک در آسانسور در کل از واقعیت به دور هست. هر آپارتمان اگر یک قوطی فرض شود حجمی برای خود دارد و فضایی اشغال می کند و نمی توان متصور شد که 8 واحد چنین چفت هم قرار بگیرند بنابراین یک بازی در میان است و قرار هست که چیدمان صحنه نیز در این بازی دخالت کند و بسیار هم موثر باشد چنانچه افلاطون اصرار می ورزد که هیچگاه واقعیت را در صحنه تئاتر کپی نکنید بلکه همیشه برداشت خود از واقعیت را که به نوعی منتزع از آن خواهد بود، به صحنه بیاورید. این همان مصداق بارزی است که فضای حریق را می تواند در چالش با هر ذهنی به سوی همان فضای اشباع شده بکشاند. در این نور هم موثر هست. اگر برق نمی رفت و این قطع شدن برق چند بار تکرار نمی شد که البته این قطع شدن ها تکرار یک لحظه را در 4 طبقۀ 8 واحدی تداعی می بخشد؛ چند  حالت را آشکار می کند. یک فضای پر نور که از برق شهری تغذیه می شود. دو تاریکی که خود پیش برنده بخشی از بازی هاست و صدا را در این لحظات برجسته سازی می کند و درواقع در ارائه ضرباهنگ موثر خواهد بود. سه، آمدن نور ضعیف تر که از ذخیره برق یا شارژر یا موتور برق احتمالی تغذیه می شود و البته فضا را می شکند و باز هم رنگ تازه ای است برای دیدن همه چیز... در عین حال خود کُدی می شود برای القائات زمانی که یک نمایش در 4 موقعیت مکانی متفاوت و زمانی مشترک در یک ساختمان شلوغ مسکونی در حال وقوع هست اما با همان 8 در آپارتمان و یک در آسانسور... این مسیر در تداعی یک ساختمان بزرگ و گذر از مکان ها و زمان موثر خواهد بود و حالا این طراحی وجوه دیگری از قدرت خود را با تماشایی شدن همه چیز اثبات می کند. وگرنه از همان نگاه اول کاملا رد شده بود با این منطق که معماری این هشت در به دور از باور هست اما الان نه تنها باورش کرده ایم که به کارآمدی اش در مسیر نمایشی شدن اتفاقات و سیالیت زمان و در کل ارائه فضا ایمان خواهیم آورد و این خود ما را دچار شهودی از یک درک چند گانه از فضا خواهد کرد. به هر حال نمایش دارد از آن بستر واقعی دور می شود و ما با شمایلی از همه چیز روبرو شده ایم و این درهای بسته غایی بودن همه چیز خواهد بود.

 

درباره کارگردانی

افروز فروزند در این بیست سالی که در صحنه کارهایش را ارائه کرده، مدارج عالیه را پشت سر گذرانده است. او سالها از تئاتر دور شد اما همچنان حضورش محسوس بود و دوباره که برگشت درست بازی را پیش برده است. از بهمن به مافیا و در نهایت به حریق رسید. سه نمایشی که در شلوغی روابط آدمها سروسامان یافته است. او نگاه اجتماعی  اش در روان شناسی فضای شهری و مدرنیت قابل نقد شدن را می شناساند. او شناسای معرفت جمعی است و فردیت و هویت را در انسان به عنوان موجود اجتماعی بررسی می کند و به اصطلاح روان شناسی اجتماعی را به روان شناسی فردی ارجح می داند.

میزانسن علاوه بر تحلیل و داشتن نگرۀ بسامان ابزار کارآمد هر کارگردانی است. در حریق و آن دو نمایش دیگر، آدمها در جوار همدیگر به درستی با همه تفاوت ها چیده می شوند و البته این ترازمندی ها به تمرین ها و بداهه هایی برمی گردد که از کارگردان انتظار می رود که بتواند تلاش این گروه بزرگ از بازیگران را سمت و هم سو دهد و این همه در هم و تنیدگی زمانی و مکانی را با صلابت و پویایی به درک شهودی از همه چیز برساند. مسیر مکاشفه هست که بیانگر این نگرۀ وجودی است که چون منتقد است نه به کسی باج می دهد و نه باج خواهی می کند. این نوع زیستن پیامد درک درست از هستی است و البته بسیار دشوار و ناممکن می نماید. اگر برای افروز فروزند چنین اقتداری در هدایت اجزا و عناصر کارش رقم خورده است بنابراین او توانسته در مهار خویشتن به چنین جایگاه و منزلی برسد که با سلامت روح و فکر اجتماعش را نقد کند.

میزانسن ها در مدار طبیعی و برگرفته از سرشت و سرنوشت آدمی است که در مقابل خواسته هایش کنش مند و حرکت و روالی را در پیش می گیرد که از بحران دور شود. شاید بتوان پایان بهتری را برای حریق در نظر گرفت چون الان در یک رورانس بی تاثیر یا به دور از منطق اجرا همه چیز دارد شکل می گیرد که می تواند شکل کارآمدی نیز نباشد. یعنی باید این درهای بسته را به حال خود رها کرد و اینها همان سرود دستۀ دلقک ها را کامل و همخوانی کنند. سرایشی که به یقین اینها را امیدوارانه تر در کنار هم قرار می دهد... به هر حال این جوانها آینده مشهود این وضعیت هستند و زبان حالشان می تواند گره گشایی کند از همه چیز...

حریق یک نمایش ناب و مردمی است که برگرفته از مسائل اجتماع هست و این می تواند ضمانتی باشد برای اقتدار تئاتری که این روزها در انحراف و ابتذال فضای خصوصی شدن راه به جایی نمی برد. باشد که این گونه اهل دل و تئاتر با حضورشان مردم را در مواجهه با اصالت ها و ریشه ها متوجۀ خویشتن گردانند.

 




مطالب مرتبط

نظرات کاربران