در حال بارگذاری ...
  • یاد ایام/ این هفته: آربی آوانسیان

    آربی آوانسیان - ۱۳۲۱ تولد در جلفای اصفهان - ۱۳۳۹: آشنایی با «شاهین سرکیسیان» و مشارکت در تاسیس گروه تئاتر «آرمن» و همکاری با این گروه به عنوان طراح صحنه و لباس - ۱۳۴۰: ورود به دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه تهران -  ۱۳۴۲: سفر به لندن برای تحصیل در رشته سینمای مدرسه فیلم لندن

    - آوانسیان از سال 44 تاکنون دهها نمایش را کارگردانی کرده و طراحی لباس چندین نمایش را بر عهده داشته است.
    - در کارنامه او همچنین ساخت چندین فیلم انیمیشن و مستند داستانی وجود دارد.
    - او استاد میهمان رشته تئاتر دانشگاهی کلمبیا در آمریکا و استاد ادبیات نمایشی ارامنه در قسمت زبانهای شرقی دانشگاه سوربن نیز هست.
    اولین برخوردش با تئاتر، در دوران مهدکودک بود. در سه یا چهار سالگی که نقش یک خرگوش را بازی می کرد. خرگوشی با دم بلند و چون فکر می¬کرد، دمش اصلا به دم خرگوش شبیه نیست، نمی خواست روی صحنه برود. در نهایت هم مادر و آموزگارش با تعریف و تمجید از آن دم، او ا گول زدند و او را روی صحنه فرستادند. اما آربی پشت به تماشاگران ایستاد تا همه دم زیبایش را ببینند. خودش گذشته را که مرور می کند، فکر می کند در آن لحظه کارگردان شده است.
    «هیچ وقت دوست نداشتم بازیگر باشم و در نقش دیگری پنهان شوم. همیشه خودم را صادقانه روی صحنه نشان داده ام و نیروی درونی صحنه را حس کرده ام.» در سالهای مدرسه، کنجکاوی هایش او را به سوی تئاتر عروسکی برد. اما شروع جدی فعالیت های تئاتری اش از سال اخر دبیرستان بود که با چند نفری از همکلاسی هایش در گروه تئاتر نوجوانان واچه آدومیان در باشگاه آرارات شرکت داشتند و تصمیم گرفتند گروه تئاتر جدیدی تاسیس کنند و برای بزرگترها بازی کنند و شاهین سرکیسیان را به عنوان مشاور گروه دعوت کردند. آن روز را خوب به خاطر می آورد.
    اما در این گروه هم آرابی که علاقه ای به بازیگری نداشت به بهانه رنگ کردن دکورها، تمایلش به حضور در تمرین ها را ارضا کرد. در هنگام تمرین ها هم، «آرایی» مدام در پی این بود که دریابد چگونه باید با بازیگران کار کرد و مدام یادداشت برمی داشت و طرح می زد که روزی شاهین سرکیسیان بالای سرش آمد و طرح روی یادداشت¬های آربی را با انگشت نشان داد و گفت: «این دکور تئاتر ماست!»
    آن شب، از شوق، خواب به چشمان آربی آوانسیان جوان نیامد و روز بعد، در حالی که دو ماکت از دکور نمایش «بازی عشق» در دستانش بود، سر تمرین حاضر شد و از آن پس به عنوان طراح صحنه و لباس رسمی گروه تئاتر آرمن شناخته شد کارهایش را با نام آربی امضا می کرد که همه تصور می کردند نامی مستعار است.
    «البته سلیقه شاهین سرکیسیان و سطح کارهای او، به طور کلی بار دیگر کارگردانان متفاوت بود. همچنین نوع نمایشنامه های که برای اجرا انتخاب می کرد و روش کارش. طبیعی است که تمامی این عناصر، تاثیر زیادی بر من گذاشت. به ویژه جو هماهنگ، پراحساس و دوستانه محیط کار. او بود که «مرغ دریایی» چخوف را بار اول برای خواندن به من داد. با استیاق آن را خواندم، اما چیزی دستگیرم نشد، مرا تحت تاثیر قرار نداد. اما وقتی شروع به کار بر روی نمایش «دایی واینا» کرد. ظرافت و عمق چخوف بر من آشکار شد. به اهمیت «سکوت» در هنر پی بردم و فهمیدم که تفاوت بین یک قطعه ادبی و یک قطعه نمایش کجاست.»
    و شاید به خاطر همه این حس ها و این تجربیات است که می گوید: «به استعداد نسل جوان ایران اعتقاد دارم اما شرایط نو برنامه ریزی ها و حتی جشنواره ها در وضعیت کنونی، یک جریان ضد تئاتری و چیزی در حد سرگرمی است. یکی از دلایلی هم که در ایران تئاتر کار نمی کنم، این است.
    با این وجود جریان تئاتر ایران را دنبال می کند و معتقد است: «با اسم عوض کردن ها، چیزی عوض نمی شود. اجرای «شازده کوچولو» در لباس تعزیه، یعنی اینکه ما اصلا قالب تعزیه را نمی شناسیم و چیزی در حد مد و ادا درآوردن است. با این کارها، تئاتر ما، مثل فیل «شهر قصه» بیژن مفید مسخ می شود و این خطر بزرگی است که گریبان نسل جوان ما را گرفته و نمی¬گذارد با اصالت به مسائل روزگار خودش بپردازد و تئاتر خاص دوره خود را به وجود آورد. در آن زمان بینش دیگری وجود داشت. تئاتر ما با تئاتر دنیا رابطه داشت و ما سعی خودمان را کردیم که آینده دیگری برای تئاتر مملکت رقم بزنیم.»
    آربی آوانسیان ادامه داد: یکی از محاسن «کارگاه» این بود که در آن محیط حسادت وجود نداشت و بزرگترین حسنش این بود که فضایی برای کارکردن فراهم شده بود. چیزی که از نظر تاریخی سابقه نداشت. آن زمان هم علت شکل گیری «کارگاه نمایش» دوری کردن از تقلیدها بود که با عنوان تئاتر مردمی ارائه می شد. اما من از جمله کسانی بودم که کارم باعث شد، ورقه دیگری در تاریخ تئاتر ایران به هم بخورد. البته من تنها نبودم، ما یک جمع بودیم.»
    «کارگاه نمایش» از اواسط مرداد سال 48 کار خود را با نمایش «ادیب شهریار» اثر سوفکل و «پژوهشی ژرف و سترگ ...» به نویسندگی عباس نعلبندیان و کارگردان آربی آوانسیان آغاز کرد. ایده تشکیل چنین مکانی را بیژن صفاری و فریدون رهنما و «خجسته کیا» داده بودند و هدف از به وجود آمدن کارگاه، ایجاد فضا و هوای تازه ای در کار تئاتر، دور از محدودیت های متداول و تجربه گرا بود. کادر هنری این کارگاه از سه گروه؛ «بازیگران شهری» به سرپرستی آربی آوانسیان گروه تئاتر تجربی به سرپرستی ایرج انور و «شهر و خردمند» و گروه تئاتر «کوچه» بدون کارگردان ثابت تشکیل می شد.
    اما در دهه 1960 میلادی «1340» لندن به عنوان مرکز جنبش های نوگرایانه، فضای فرهنگی غنی ای داشت و آربی برای ادامه تحصیل در رشته سینما به این شهر سفر کرد. پاییز سال 1342. البته آنجا هم، جست و جوهای آربی به سینما محدود نشد. بلکه با ادبیات نمایشی هم آشنا شد و نمونه های برجسته ای از اجراهای معروف نمایش های جهان را دید.
    «در سال های دانشجویی ام، پیتربروک بر پایه نظریات آنتونن آرتو - «تئاتر شقاوت» - شروع به فعالیت های تجربی کرد. «لیرشاه» را نیز به روی صحنه آورد. من آنها را دیدم. هر دو توجه مرا جلب کردند. در این دوره احساس فراموش شدنی داشتم.
    احساسی که ابتدا در کودکی و سپس در طول تمرین های شاهین سرکیسیان حس کرده بودم، در آنها تکرار شده بود. متوجه شدم فقط در تئاتر است که وقایع و عناصر غیرطبیعی و سحرآمیز اتفاق می افتند. تئاتر نیروی سحرآمیز زندگی خود را برای من برملا کرد. کیفیت کار فیلم مساله دیگری بود. لحظه ها در خود نفس زنده نداشتند و چیزی نمی آفریدند. در مقابل لحظه های زنده تبدیل شده بودند به کنسرو و بیان هندی یافته بودند.»
    پرویز پورحسینی که در بسیاری از نمایش های آربی و البته در فیلم «چشمه» به عنوان بازیگر با وی همکاری داشته است، می گوید: «اولین کاری که از آربی دیدم نمایشی از استریندبرگ بود به نام مادمازل ژولی، طراحی صحنه اش فوق العاده بود. اجرای دیگری هم از او دیدم به نام «در راه» که نوشته لئون شانت بود و راجع به کشتار ارامنه. این نمایش را با گروه ارمنی کار کرده بود. همه چیز در صحنه سفید بود. حتی لباس ها. نمایش خیلی کند پیش می رفت. ولی در لحظه آخر که کشتار ارامنه اتفاق می افتاد، ناگهان پرده سفید انتهای صحنه، قرمز می شد. انگار خون روی آن شتک می زد و این تماشاگران را تکان می داد. آربی عاشق کارش بود و اطلاعاتش از تئاتر جهان به روز. ویژگی کار او طراحی صحنه خلاقانه و نورپردازی درخشانش بود. یادم می آید ابر فلزی نمایش «پژوهشی ژرف و سترگ ...» را با دست های خودش می ساخت و گاهی وقت ها دست هایش خونین می شد. در تمریناتی که به بازیگران می داد به آنها کمک می کرد، ذهن او را بیشتر درک کنند.»
    آوانسیان در یکی از گفت و گوهایش درباره شیوه کارگردانی و کار با گروه گفته است: «روشی که بعد از پنج یا شش سال کار مداوم دسته جمعی به آن رسیده ام این است که من به همان مقدار در کار دخالت دارم که دیگران در جواب دادن به این تمرین ها، مساله مهم، گسترش امکانات بیانی فرد در مقابل دیگران در سطوح مختلف است. تمام تمرین هایی که می کنیم تنها به خاطر به وجود آمدن امکانات ارتباطی در فرد است. حال ممکن است در این زمینه پرورشی، برای بازیگری توپ بازی کردن کمک باشد و برای بازیگر دیگر خیر.» اما آربی درباره توجه به فرم و تاکید در خلق تابلوهای زیبا در صحنه می گوید: «شاید باور نکنید من در هیچکدام از نمایش هایم، صحنه را به عنوان اینکه چه کسی در کجا قرار بگیرد، تنظیم نمی کنم بلکه کار تماما بر اساس بداهه سازی است. ضمیمه های اولیه را کار می کنیم و آنچه که به دست می آید نتیجه ارتباط و تراوشانی است که از بازیگران سرچشمه می گیرد و در طول تمرین ها تنظیم می شود. نحوه قرار گرفتن هیچ چیز را روی صحنه از قبل طراحی نمی کنیم. حال اگر این تراوشات دارای یک نظم هستند، علتش نظم تمرین ها و تعلیمات ذهنی است که یک انجام و یک هماهنگی تصویری را از خود بروز می دهد.
    مثلا ما در لهستان «کالیگولا» را روی زمین بدون دکور و در بین مردم بازی کردیم. هر اجرا با اجرای دیگر فرق داشت و پر از تصویرهای فوق العاده زیبا بود که هیچ کدام را شخص به خصوص خلق نمی کرد. بلکه یک انجام گروهی بود که باعث خلق آنها می شد. حرف سر این مساله است که اگر چنین ارتباط عمیقی در اذهان به وجود آید شکل زیبا را خود به خود بیان خواهد کرد. مثل موقعیتی که در هنگام اجرای تغزیه وجود دارد و من فکرمی کنم تصویر زیبا دیدن و در سطح تصویر زیبا باقی ماندن از همان مساله اول سرچشمه می گیرد که گفتم عدم ارتباط عمیق ذهنی.»
    پس از «مادمازل ژولی» کار دیگری که آوانسیان به زبان فارسی روی صحنه بود، پژوهشی ژرف و سترگ و نو در سنگواره های دوره بیست و پنجم زمین شناسی» نوشته عباس نعلبندیان بود که آن هم زاده اتفاقی دیگر بود. آربی عضو هیئت داوری مسابقه نمایشنامه نویسی بود که تلویزیون برپا کرده بود. زمانی که این نمایشنامه خوانده شد، متن آن همه را تحت تاثیر قرار داد. البته نظر دیگری هم وجود داشت که متن غیر نمایشی و غیرقابل اجرا است. آربی با این نگاه موافق نبود و برای اثبات خلاف امر، پیشنهاد کرد تا متن را برای دو هفته به او بسپارند.
    فریدون رهنما، فیلم ساز و شاعر، بلافاصله آن را به سوی وی دراز کرد. تا اینکه پس از تمرین ها به دیدن نمایش هم می¬آیند و آن را برای اجرا انتخاب کردند و پس از آن بود که کارهای آربی در خارج از مرزهای ایران هم شناخته شد و جامعه ارمنیان شروع به تجلیل از کارهای وی کردند.
    و بالاخره نخستین فیلم بلند او «چشمه» در سال های 51-1349 با همکاری تلویزیون ملی ایران ساخته شد. فیلم سیاه و سفید 35 میلیمتری با مدت نمایش 100 دقیقه که نعمت حقیقی مدیریت فیلمبرداری آن را به عهده داشت و آرمان، جمشید مشایخی، مهتاج نجومی و پرویز پورحسینی بازی های سینمای موج نو به یادماندنی از خود به یادگار گذاشتند و به این ترتیب یکی از پایه های سینمای موج نو ایران بنا نهاده شد. این فیلم براساس داستان «چشمه هقنار» نوشته مگر دیچ آرمن، نویسنده مشهور ارمنی ساخته شد.
    در داستان سخن تازه ای نیست. یک زن جوان چون زاویه ای در تقاطع سه خط قرار می گیرد اما آنچه در کار وانسیان اهمیت دارد پرورش این محتوای کهنه در قالب سینما است و به اصطلاح تجسم جوهر فکری در قالب تصویر و دور افتادن از داستان سرایی و قصه پردازی های مبتذل که ادبیات را جانشین سینما می کند و به این ترتیب یک زن به عنوان نماینده تراژدی هستی معرفی می شود و ما تراژدی را به عنوان واقعیت می پذیریم. ریتم کند فیلم، شیوه غیرخطی راویت داستان و استفاده بهینه و ساختاری از موسیقی و ... باعث شد این فیلم از سوی جوامع روشنفکری و فیلم سازان نخبه جهانی بسیار ستایش شود و از سوی دیگران محکوم و مطرود. کما اینکه تا 6 سال پس از ساخت چشمه، آربی آوانسیان نتوانست برای ساخت فیلم بعدی اش تهیه کننده ای پیدا کند.
    آوانسیان در سال 1358 به دعوت موسسه «گوته» و به عنوان میهمان دولت آلمان برای آشنایی با تئاترها و کارگردان های شهرهای اشتونگارت، برلین و مونیخ به آلمان دعوت شد. از سوی دیگر پائیز همان سال قرار بود در جشنواره پائیزی پاریس، نمایش «بانویی با سگ ملوسش» را با بازی ساشا پیتویف به زبان فرانسه روی صحنه کارگردانی کند و چون به خاطر وقایع سیاسی، تئاترهای تهران تعطیل شده بود، تصمیم گرفت به پاریس برود که تا امروز هم در آنجا مقیم است.
    در سال 1364 نمایش «چگونه پیش بند سوزن دوزی شده مادرم در زندگی ام گسترده می-شود» را براساس نوشته هایی از لئون شانت، وازگن شوشانیان و نقاش آبستره امپرسیونیسم، آرشین گورگی کارکرد و در یکی از کلیساهای بزرگ پاریس به روی صحنه برد. لازم به ذکر است این نمایش حاصل سه سال ملاقات و تبادل نظر با دانشجویان ارمنی پاریس بود و اجرای آن باعث تاسیس «انجمن تئاتر ارمنیان پاریس» شد که تا امروز به کارش ادامه می دهد. پس از آن عده ای از اهل فن، ار جمله پیتر بروک پیشنهاد دادند که فیلم آن هم ساخته شود و چون «آربی» قصد داشت این فیلم را به زبان ارمنی بسازد، نتوانست به طور کامل از دولت فرانسه کمک هزینه بگیرد. پس با کمک جمعی از همفکران و به خصوص کمک ویژه وزیر فرهنگ فرانسه، ژاک لانگ، توانست این فیلم را طی یک سال و نیم به پایان برساند و در جشنواره «مونترال» و جشنواره «پیزارو» روسیه به نمایش درآمد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت.
    اما نسل ما هنوز این کارگردان آوانگارد تئاتر و سینما را به درستی نمی شناسد. شاید هم حق داشته باشد، چون نه اجرایی تئاتری از او دیده و نه فیلم هایش به راحتی در دسترس قرار می گیرد. از این رو معمولا شناخت ما از وی محدود به روایت سالخوردگانی است که نمی دانیم به چه میزان با تخیلات، احساس ها و نگاه های شخصی شان آمیخته است. (1)
    1- در نوشتن این مطلب از منابع زیر بهره برده ایم:
    الف: مصاحبه «واروژ سورنیان» و «رازمیک امیرخانیان» با آربی آوانسیان. منتشر شده در فصلنامه ارمنی زبان «هاندس» با ترجمه فارسی «آیدا آذریان» و «یوریک کریم مسیحی»
    ب: کتاب درباره چشمه، زیر نظر «زان قوکاسیان» چاپ اول، 1351 اصفهان.
    ج: مصاحبه «محمدرضا اصلانی» و «مهتاج نجومی» با آربی آوانسیان، ماهنامه فرهنگی «آزما» شماره 22 و 23
    د: ویژه نامه «ارامنه و سینمای ایران»، زیر نظر گروه تحقیق و پزوهش موزه سینما، چاپ اول 1383
    هـ: مجموعه ای از مصاحبه ها و نقد نمایش های «آربی آوانسیان» در مجلات رودکی، تماشا
    منبع:
    کتاب جشن مهرگان (جشن نامه مشاهیر معاصر ایران)- بخش نخست: هنر (پاره اول)- به اهتمام محسن شهرنازدار