در حال بارگذاری ...
  • نقدی پساساختارگرا بر نمایش شنیدن به کارگردانی امیرضا کوهستانی

    باید سوار بر بال زمان شد

    ایران تئاتر- رضا آشفته:شنیدن نمایشی شهودی است و در آن جنبه های آیینی زندگی به شکل تمثیلی در خدمت اجرا قرار می گیرد که به شکل و شیوه ارائه ی داده های تلقین گر به دنبال تاثیری ژرف و ماندگار برآمده اند و هدف این است که انسان نه از مدار واقعیتها بلکه از مدار حقایق روشنگر با خودش مواجه شود .

    شنیدن نمایشی شهودی است و در آن جنبه های آیینی زندگی به شکل تمثیلی در خدمت اجرا قرار می گیرد که به شکل و شیوه ارائه ی داده های تلقین گر به دنبال تاثیری ژرف و ماندگار برآمده اند و هدف این است که انسان نه از مدار واقعیتها بلکه از مدار حقایق روشنگر با خودش مواجه شود و این شیوه ای است درمانگر که به ذهن و روان آدمی سمت و سویی درست تر برای خودیابی خواهد داد.

    در این جُستار بر آن هستیم که از منظر پساساختارگرایی که در آن گذر از ساختار تا مرزهای شناخت معنا و معنازدایی اصل و اساس یک اثر هنری است، نمایش شنیدن را مورد مداقه قرار دهیم و ضمن رمزگشایی از ساختار که در نوع خود منحصر بفرد و ناآشناست، بتوانیم این گریز از معنا را در جلا یافتن و القاگری معنا جستجو کنیم.

    امیررضا کوهستانی همواره درونی، ژرف اندیش و حقیقی بوده است و در کارهایش انسان با متافیزیک کتمان شده و قابل انکارش به جستجوگری نهاده می شود و از آن عالم ناپیدا همه چیز رنگ و لعاب راستین خواهد یافت. یعنی انسان علاوه بر جسم و جان صاحب روح نیز هست و این همان حقیقتی است که چالش های راستین را در زندگی هر آدمی مشخص خواهد کرد.

    بدگمانی ها

    بدگمانی ها و تردیدها همواره برای انسان دردسرساز و ویرانگر بوده اند و نمی شود به سراغ اینها رفت و انتظار خوش آمد رویدادها بود. شنیدن نمایشی درباره سوءظن و بدگمانی است و آنچه که داوری می شود اما نه بر پایه دیده ها و مصداق های عینی بلکه بر پایه شنیده ها و شایعات که راه به جایی نمی برد چون دور از واقعیت است و توهم تلقی می شود و این خود بسترساز تهمت و توهین است و جز ویرانی افراد و ویرانه شدن پیامدی نخواهد داشت.

    امیررضا کوهستانی که در بطن اجتماع کنکاش می کند و سوژه های نابش را از آنجا می گیرد این بار خوابگاه دانشجویان دختر را بهانه کرده است که اگر دختری پسری را به خوابگاه ببرد؛ چه خواهد شد؟ البته این ناممکن بنابر شنیده ها و شایعات ممکن خواهد شد و در آن دختری به بیچارگی خواهد افتاد چون هیچ توش و توان مقابله نخواهد داشت و همان بهتر که درس و مشق را ول کند و پی زندگی اش برود. به همین سادگی او که در عشق از پسر دلخواهش هم طرد شده است، به خارج از ایران می رود و در آنجا خود را می کشد با آنکه بچه دو ماهه ای را نیز حامله است و این دردناکتر می شود که شوخی شوخی قضیه این همه بیخ پیدا می کند و به مرگ و ویرانی یک زندگی منجر خواهد شد. بدگمانی تا به کجا؟!

    این محتوایی است که باید ظرف خودش را داشته باشد . ساختاری را می طلبد که در آن بشود بین واقعیت، توهم و عالم متافیزیک هماهنگی ایجاد شود و این تئاتر که در آن واقعیت مبنایی ندارد و در آن توهم و رویا اصل و اساس می شود، دقیقا نیازمند فضایی شهودی است و در آن تئاتر شهودی مبنای مکاشفه ی حقیقت است.

    فضای سیال و جادویی شاید بهترین اتفاق است که می تواند ما را نسبت به داده های این متن کنجکاوتر کند. آدمها طوری آمد و شد می کنند  طوری سین جیم می شوند که انگار در جایی دیگرند و در جایی عدلانه تر باید بازخواست شوند از این امر بیهوده که همه به نسبت خودشان، به این همه بدگمانی برمی انگیزاند. این برانگیختگی بیانگر روابطی است که از سر جهل و نادانی به چالشی بی نتیجه منجر می شود چون این همه واگویه ی غلط ترازمند حقیقت وجودی انسان نیست، و همان بهتر که انسانها نسبت به آن آگاه باشند.

    یک خوابگاه در ایام عید نوروز، بستر ساز یک شوخی است تا یک اتفاق. اما گمانه های غلط است که از یک شوخی اتفاق دردناکی را تدارک خواهد دید. سمانه صدایی را شنیده. او که تاکنون رابطه ای با پسری نداشته و از آن هم می هراسد. در خوابگاه و در پشت در اتاق ندا فالگوش ایستاده و صدای خنده پسرانه ای را شنیده است و بعد همین را تبدیل به پرسشی می کند که آیا دوست پسرت را به اتاقت آورده ای و ندا که دختری جسور و شوخ طبع است به شوخی می گوید: بله! و این سرآغاز کنجکاوی ذهن سمانه است که مدام از این پسر بپرسد و ندا هم به شوخی پاسخ های غریبی بدهد که در واقع داستانی شکل بگیرد و حالا سمانه به مهسا بگوید و او هم گزارش بدهد به حراست که چنین اتفاقی افتاده است اما هیچ مدرک و سندی برای این اتفاق نیست و آنقدر باید ندا توضیح بدهد که به بیزاری برسد و خوابگاه و دانشگاه را تا همیشه ترک کند...

    اتفاق یا شوخی در گذشته بوده است اما اکنون این آدمها در جایی که شاید سالن تئاتر باشد، دوباره بازخواست می شوند. یکی که کلیددار یا دانشجوی ارشد (مهین صدری) خوابگاه است حالا باید از دو دختر درباره اصل واقعه بپرسد و بداند و به دفاع از حیثیت خود بپردازد که در این بازی بی قاعده انگار او هم مورد بازجویی است که چرا باید شبی از شبهای نوروز خوابگاه را ترک کرده و این اتفاق افتاده است؟!

    ندا دختر مورد بدگمانی (آ یناز آذرهوش)، سمانه (مونا احمدی)،  دختری که عامل بدگمانی است؛ باید در برابر آن دختر کلیدار خوابگاه بیایند و بروند و به پرسش های ضد و نقیض اش پاسخ بدهند. اما در این پاسخ ها هیچ پاسخ درستی نیست چنانچه هیچ نادرستی هم نمی تواند باشد چون به هر دلیل می تواند این ناممکن، ممکن هم باشد. نوع کنکاشها توهم برانگیز است و نوع دفاع ندا نیز باز می تواند یک شوخی باشد چون تا ته ماجرا نمی رود و نمی خواهد حقانیتی برای خود قائل شود بنابراین خوابگاه را ترک می گوید اما انگار دانشگاه را هم بعدها ترک گفته باشد چون در میانسالی های سمانه که دوباره برای پرسش احضار می شود حقایق تلختری را پیش روی مان قرار می دهد و البته این بار او انگار در محضر روح ندا هست که به بیان این اطلاعات تراژیک از رویداد تلخ تر خودکشی اش می گوید.

    این روال با آنکه در صحنه و در اکنون اتفاق می افتد تداعی گر لحظه و مکانی نامشخص است چون از اکنون واقعیت و عادی رفته رفته بنابر پرسش ها و پاسخ ها و نوع حضور دوباره سمانه در میانسالی (با بازی الهام کردا) و نوع مواجهه اش با ندا که همان دختر کلیددار (مهین صدری) در نقش او بازی می کند و نوع تصاویری که در ویدئو پروجکشن پخش می شود، ما را به لازمانی و لامکانی همه چیز سوق می دهد و ما از یک عینیت ملموس و واقعی به ذهنیتی غریب و ناشناخته پا می گذاریم و این همان حس و حالت غریبی است که انسان را با ابعاد وجودی اش آشکار می کند و هر چه دقیق تر می شویم انگار که ذهن ما از اینجا به جایی دیگر می رود و این همان تداوم حقیقتی است که اصل و اساس انسان را برایمان آشکار می کند و این همان ابعاد متافیزیکی است که هیچکس را یارای جدایی از آن نیست؛ چه باور داشته باشیم و چه در انکارش بکوشیم. رمز و راز هستی هم چنین می نماید که باید بُعد دیگری هم فراتر از جسمانیت و کالبد خاکی انسان باشد که پس از مرگ بشود با ماهیت وجودی و لایزالش انکار کرد وگرنه با این همه ستم و ستمگری، می شود به هیچ گرفته شود؟!

    دستوری نیست

    هر چند برخورد امیررضا کوهستانی دستوری نیست و آشکارا به دنبال ارائه پیامی نیست اما مساله محور بودن موقعیت است که از زمین تا ناکجا انگار به درازا کشیده می شود و در صحنه همه چیز طوری پیش می شود که تصنعی جلوه کند. یعنی بر بازی بودن و تئاتری بودنش تاکید می شود اما رفتار و گفتارها طبیعی است و انگار چند زن درباره مساله یشان به راستی بگومگو می کنند. واژگان برگرفته از زبان حال زنان طبقه متوسط و باسواد است اما اینان نیز هنوز به بلندای فرهیختگی نرسیده اند و دچار سوءتفاهمات عدیده و خاله زنکانه هستند و دلشان می سوزد به خودشان و باورهایشان اما غافل هستند از حقیقت انسان که در مدار این نازک اندیشی های بی دلیل به راحتی ویران خواهد شد.

    جنس واقعیت

    تئاتر امیرضا کوهستانی همواره از جنس واقعی نیست با آنکه ظاهری بسیار طبیعی و واقعیت مدارانه دارد اما همه آدمهایش ریشه در جایی دیگر دارند که از منطق و روال عادی دور افتاده اند و انگار وجه ناپیدای وجود انسان هست که در این بازی ها به چالش کشیده می شود. وجوه ذهنی و روحانی است که در تئاترش برجسته سازی می شود و با تلقین گری بر آن هست که ابعاد پنهان و جوه درونی و حقیقی تر انسان را بر انسان قرار گرفته بر زمین و متکی بر وجه آشکار و مادی اش آشکار گرداند. این بازی ژرفا و عمق دارد و انسان باید که در گذر از خویشتن بتواند به چالش مندی دقیق تری از خود برسد و بتواند به این حقایق پر و بال عینی و متمرکز ببخشاید.

    آدمها می پرسند و این پرسش ها مثل پتک می ماند که جسم را در می نوردد و روح را برجسته می سازد. انسان در اتکای به جسم و ماده کوچک و بی مقدار است و در دامچاله های تنانه اش گیر می افتد و در چاره اندیشی اش باز هم نمی تواند به افق های روشنی راه یابد.

    فضا سایه روشن است و نور متمرکز می شود در جاهایی که بازیگران می ایستند و اینها خیلی ساده و بی شیله پیله درباره اتفاقاتی می گویند که دردسر ساز بوده است. ساختار مبنایش ضد رئالیسم است و باید که همه چیز به ارجاعات درونی از این آدمها و رویدادهایشان منجر شود. البته روایت اساس بیان این رویدادهاست چون همه چیز در هاله ای از ابهام است و هر که از منظر و زوایه دید حق به جانبش به دنبال بیان آن چیزی است که اتفاق افتاده است و همه اینها در تلاطم با هم منجر به یک واقعیت واحد نخواهد شد و این هم دلالت آشکار بر وهم است که پریشانی را به دنبال دارد که در آن ندا یک قربانی است با آنکه سمانه نیز دستاویزی بیش نیست و در او و وجناتش نیز گناهی یافت نمی شود و حتی دختر کلیددار خوابگاه هم بی گناه است و او هم آگاهانه تر از این خبط ناگزیر می هراسد که در این بی شعوری و ناآگاهی مبادا جرم و تنبیه ای نیز گریبانگیرش شود و بی گناه آلوده شود به گناهی شاخ و دم دار!!

    توهمات

    این مجادله ها چون کمتر ریشه در واقعیت ندارد و بیشتر تداعیگر توهمات آدمهاست به نوعی مجادله طنز منجر می شود و تاکید ندا بر یک شوخی دامنه دار و موجهای حاصل از آن ما را به چنین واکنشی سوق می دهد که اگر می شود به این شوخی بخندیم!

    تکنیک ها سوار بر داستان اند و آدمها به درستی بازی می شوند. حاصل ضرب این انرژی توان یافتن کلیت یک اجراست که می خواهد ما را در چالش با این مصادیق مطروحه، هوشیار گرداند. جامعه آگاه و بیدار داوری نمی کند کسی را و در پرهیز از حق به جامب بودن است که همه سر جایشان قرار می گیرند و اگر هم اتفاقی هست و باید داوری شود اتکای درست به دیده هاست که ما را از دلالت های اشتباه و استدلال های متوهم دور می گرداند. چه بهتر از این که موقعیتی دردناک افشاگر حقایق بنیادین از انسان باشد و این گونه بشود خطاهای انسانی را شناخت و از پس مهار آنها برآمد. به هر روی، هر نوع توهمی خطرآفرین است و ما در تئاتر کوهستانی، به شهودی روشن از یک وضعیت خواهیم رسید. یعنی با پس خوردن این واقعیت تلخ و لبریز از خطاست که ما به درون فضای روشن پا می گذاریم و این همان حقانیتی است که ندا را قربانی کرده است. این شیوه ای غیر معمول است و ما نه با حس و نه با تعقل بلکه بنابر کشف و شهود دچار دگرگونی می شویم و این دلالت بر وجود والای انسانی دارد. شرافت انسانی است که ندا را در سیر معنوی دچار چالش با خویشتن می کند. شکست عشقی از یک سو و مهارناپذیری توهمات و داوری های اشتباه دیگران از سوی دیگر، از ندا موجودی گریزپا می سازد که حتی در آن سوی مرزها نیز رنگ آرامش به خود نمی گیرد و به ناچار این قربانی دچار خودکشی و مرگ جانکاه خواهد شد. پاسخگو کیست؟ و آیا این نوع داوری شدنها بسترساز رویدادی شوم برای هیچ یک از ما نخواهد بود؟! در این فضای انسانی و باز، پرسش های چندگانه است که ذهن را در چشم انداز روشنگرایانه قرار خواهد داد. این پایان باز است که در فراسوی ذهن به دنبال رمزگشایی از واقعیات و حقایقی است که مرورشان کرده ایم و هیچ چیز بهتر از این نخواهد بود که بتوانیم چنین مواجهه ای را تداعی کنیم و این همان نیروی گرم تلقین گرایانه است که به فراخور حال هر مخاطبی چشم اندازی را مقابل ما قرار می دهد.

    آیینی بودن

    اجرای شنیدن آیینی است. این آیینی بودن با تکنیکهای ساده تئاتری نمایان می شود. مهین صدر که دختر ارشد و کلیدار خوابگاه و بعد میانسالی ندا را بازی می کند در میان تماشاگران نشسته است و اصلا هم جنب نمی خورد. چرا؟! این حضور و تثبیت همانا دلالت بر حضور تمشاگران و تکثیر نقش در میان آنهاست. هر یک از ما با داوری کردن های بی پایه و اساس یحتمل امکان ویرانی دیگری را می توانیم مهیا کنیم. این جنس از رویارویی و حس مشارکت در آیین هم لحاظ می شود. همچنین حضور دوربین های مدار بسته و فیلم گرفتن هایش در ایجاد فاصله گذاری و آشنایی زدایی از موقعیت نقش دارد و این هم یادآور نوعی حضور تاکیدی نه در واقعیت که در یک آیین و بازآفرینی واقعیت خواهد داشت. نقش عوض کردنها که مهین صدری هم امروز خودش و هم قردای ندا را بازی می کند دلالتی بر تئاتر هست و ما در آیین هم همواره نقش بازی می کنیم. حضور بازیگران و عقب و جلو رفتن زمانها و در هم تنیدگی مکان در یک مکان واحد به نام سالن تئاتر و استفاده از تصاویر بیرون از صحنه و تکثر تصویر سمانه در میانسالی که ابعاد گسترده تری از جسمانیتش را یادآوری می کند و صداهای بیرون از صحنه و چندین نمونه و تکنیک دیگر بر اصالت آیینی بودن اجرا تاکید خواهد کرد. حالا چرا آیین؟ این دقیقا همان نگاهی است که جنس تئاتر را به شکل شهودی درمی آورد و در آیین هم چنین اتفاق و پیوندی بین اجراگران و شرکت کنندگان در مراسم تدارک دیده خواهد شد. تکنیک بازیگری به نوعی بازی مشهودات است تاانچه محسوس قلمداد می شود. بازیگران با حس های محدود شده بازی می کنند و از جایی و چیزی می گویند اتفاق افتاده یا اتفاق می افتد اما تخیل را به کار می گیرد که فراسوی ذهن و حس بشود تصوراتی را پیش روی آورد که بیانگر انسان بدون واقعیت های زمینی است. همین که می میریم اما همچنان حضور داریم در کنار دیگران از بعد پنهان اما آشکار و متناقض نمای ما خبر می دهد. این رهیابی انسان به گستره ی هستی، همان شهودی است که در آیین ناب اتفاق می افتد.

    زبان حال

    زبان حال امیرضا کوهستانی نیز عارفانه است و نه در رجعت به آیینی مشخص که درواقع در آمیزش آنهاست که جهانی زیبا تدارک دیده خواهد شد و این هنر است. هنر گذشتن از مرزهای آشناست و بریدن از دیده و شنیده هاست که فقط بخشی از حقیقت است و آن ابعاد دیگر را باید فراتر از درازا، پهنا و بلندای اشیاء دریافت و باید سوار بر بال زمان شد و با شکستن و پرده برداشتن از این ابعاد فیزیکی بتوان به فراسوی خیال ره جست. این همان جُستار دقیق است که پیرامون ما در حال وقوع است اما این چشمها و گوشهای تنبل از درک و دریافتش عاجز است و به خلسه و هیپنوتیزم آیین است که این هم امری شدنی و ظریف خواهد بود. پیامد این حضور در آیین است که روشنگری در عالم مادی را به جهت برخورداری از فراحس ممکن خواهد کرد. وگرنه در این روزمرگی ها که چیزی در خور برایمان یافت نمی شود. 




    نظرات کاربران