در حال بارگذاری ...
  • نقدی بر اجرای مفیستو به کارگردانی مسعود دلخواه

    پست شدن ژن برتر

    اران تئاتر_رضا آشفته:اگر بپذیریم که مفیستو اثری سیال ذهن و بر پایه ی مکتب اکسپرسیونیستی نوشته و اجرا شده، همان بهتر که نگاه ساختارگرا را بر آن روا دانست و اگر هم آن را اثری چندگانه و برگرفته از تلفیق مکتبها در نظر بگیریم که در پایان نیز به جهانی دیگر و عالم برزخ گره می خورد و این یعنی مرتبط است با متافیزیک، دیگر اثر بررسی اش در حوزه پساساختارگرا روا دانسته می شود.

    مفیستو نمایشی پیچیده است که می تواند بیانگر چند وصعیت گوناگون نسبت به انسان باشد و به همین دلیل ساده نیز می توان زوایه دید نقد مفیستو را چند گانه در نظر گرفت و هم آن را از دیدگاه ساختارگرایی و هم دیدگاه پساساختارگرایی مورد بررسی قرار داد.

     

    برخورد دو گانه

    اگر بپذیریم که مفیستو اثری سیال ذهن و بر پایه ی مکتب اکسپرسیونیستی نوشته و اجرا شده، همان بهتر که نگاه ساختارگرا را بر آن روا دانست و اگر هم آن را اثری چندگانه و برگرفته از تلفیق مکتبها در نظر بگیریم که در پایان نیز به جهانی دیگر و عالم برزخ گره می خورد و این یعنی مرتبط است با متافیزیک، دیگر اثر بررسی اش در حوزه پساساختارگرا روا دانسته می شود. این وضعیت غامض و پیچیده است و به راحتی نمی شود در آن حرکت کرد و البته نوع برخورد و بازتاب کلی بیانگر همین حضور متافیزیکی و استیلای آن بر جهان ماده است و این مشخصترین دلیل است برای یک بررسی پساساختارگرا چون در این منظر شکل به تنهایی غالب و غایی نمی شود و همه چیز فقط از منظر فرم و ساختار برجسته نمی شود بلکه در آن پیوستگی هر دو جهان ناسوتی و لاهوتی در گستره معنایی و شکستن ساختارها به یک بی نهایت و فرامعنا منجر می شود.

    مفیستو در ابتدا یک رمان بوده و به مساله پیدایش هیتلر و فاشسیم می پردازد. اگر نفوذ سیاسی هیتلر را در برهم ریختگی نظم جهان و طبیعت، با برجستگی و چیرگی نیروی شر قلمداد کنیم؛ درواقع داریم بر چیریگی متافیزیکی شر تاکید می کنیم که افسونگرایانه و انگار با سحر و جادو زبان بر کام مردم آلمان می خشکاند و از آنجا با بیان نکتۀ کلیدی داشتن ژن برتر و آریایی بودن به دنبال تصاحب دنیا و تحت ستم قرار دادن مابقی نژادها قد علم می کند که درواقع نوعی برخورد و بازتاب متافیزیکی را دارد تصویر و تصور می نماید. بنابراین مبنای رمان نیز تاکیدش بر ساختاری ضد ساختار خواهد بود که در آن چیدمان روایتهایی چند گانه و به ظاهر پراکنده هست که درواقع در هم گره می خورند برای اینکه بشود این شرارت و چیرگی ابلیس گون را در نافرمانی از خدای انسان و طبیعت به نمایش درآورد. در اینجا آزادی و اراده انسان است که خودمدارانه و خودخواهانه دست به گزینشی  می زند که سالها خون ملتها را در شیشه می کند که برتری قومی را بر دیگر تبارها نمایان سازد اما از آنجا که انتقام طبیعت و خونخواهی انسان هم در این بازی قابل تصور هست، جنگی در می گیرد به نام جنگ جهانی دوم و نزدیک به شش سال خون و خون ریزی اتفاق می افتد و تازه صورت مساله پاک می شود، وگرنه خود مساله که بسیار دامن گیر است و سالها به درازا می کشد که چنین چیزی از صحنه گیتی پاک شود. انسان همواره جایز الخطا هست و بدون درنگ همواره این تفرعن را تکرار می کند و هر بار هم به گونه ای دیگر تاکید بر این امر بیهوده و بطالت ضد انسانی خواهد شد چنانچه امروز نمونه اش را در خاورمیانه به نام داعش می بینیم که با خوانش دروغینی از اسلام باز هم برتری جویی های بی دلیل را به کنشی شرورانه تبدیل کرده که انسان را مقابل انسان قرار دهد و در این دسیسه و جنگ همانا انسان است که شکست خواهد خورد و زخمهایی شکل خواهد گرفت و سالیان دراز می خواهد فراموشی اش... وگرنه با این مرهم ها و مسکن های هرازگاهی فقط باید با تلقین در درون، این آتش و زبانه هایش را مسکوت نگه داشت.

     

    یک رمان

    نمایش "مفیستو" اقتباس تئاتری از یکی از مهمترین رمان های قرن بیستم با همین عنوان است. کلاوس مان رمان مفیستو را در سال ۱۹۳۶ و درست پیش از جنگ جهانی دوم و در آمستردام منتشر کرد. این رمان با الهام از داستان دکتر فاوستوس و مفیستوفلس شیطان در افسانه‌های آلمانی و در اعتراض به سیاست‌های حزب نازی نوشته شده است. کلاوس مان در این کتاب ماجرای بازیگر تئاتری را روایت می‌کند که برای پیشرفت شغلی‌اش با شیطان یا همان دولت نازی‌ها پیمان می‌بندد. شاید مفیستو استعاری‌ترین و درعین‌حال واقعی‌ترین کتابی باشد که در نقد وضعیت جامعه‌ی فرهنگی آلمان در دوران حکومت هیتلر نگاشته شده است و شاید درست به همین دلیل تا سال ۱۹۸۱ نتوانست در آلمان منتشر شود. نویسنده با سی‌وشش شخصیت اثر خود، که به زبان هزل و جد را در آن به هم آمیخته است، به آلمان دوران پیدایی هیتلر و حزیش، و پی‌آمدهای فاجعه‌بار آن با بخش‌بندی فکری، منشی و رفتاری جامعه آلمانی و لاقیدی‌های غیرمسئولانه‌اش در کنار جبهه‌گیری‌های خودبینانه و مملکت‌ بر باد ده حزبی و ایدوئولوژیکیش از سویی، و تهاجم فزاینده جاه‌طلبی‌ها و افزون‌جویی‌ها ناسیونال سوسیالیسمش که با بهره‌گیری بدسگالانه از این پراکندگی نیروها و اندیشه‌ها، و از بحران اقتصادی پس از جنگ آلمان و رشد روزافزون بیکاری و از نیاز مشترک دو قطب زیرین جامعه به نضج و رونق اقتصادی و کار از سوی دیگر، بخشی عظیم از جامعه را به زیر پرچم صلیب شکسته‌اش کشانید، تجسمی پندآموز می‌بخشد. نمایش "مفیستو" اقتباس تئاتری آرین منوشکین از این رمان است که توسط ناصر حسینی‌مهر ترجمه شده است.

     

    اقتباس در اقتباس

    آنچه آرین منوشکین اقتباس کرده، ریشه در اقتباس های اساسی تر دارد که مهمترین اش می تواند نمایشنامۀ فاوست اثر گوته آلمانی داشته باشد که آن را سالها نوشت و بازنویسی کرد.

    داستان «فاوست» را می‌دانیم. دانشمندی است - که گویا واقعا هم وجود داشته-، به نام دکتر فاوست. این دانشمند حاضر می‌شود روحش را در اختیار اهریمن قرار بدهد، در صورتی که بتواند لحظه‌ای آن چنان زیبا در زندگیش تجربه کند که ارزش ماندگاری را داشته باشد.

    هینریش فاوست، دانشمند و استادی صاحب نام، می‌نشیند و سال‌های عمرش را حسابرسی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که هم در علم باخته است و هم در زندگی. در مقام دانشمند بصیرت لازم برای دستیابی به نتایج مورد نظر را ندارد، و در مقام یک بشر هم نتوانسته از زندگیش لذت ببرد، توانش را نداشته است. در این لحظه دودلی و تردید، فاوست به مفیستو فلس قول می‌دهد که اگر او را از این تشویش و نارضایتی خلاص کند، او روحش را به مفیستو خواهد داد. قراردادی می‌بندند و با خون امضا می‌کنند و مفیستو فاوست را به راهی می‌برد که گمراهیش می‌نامیم، او را به سفری در سرزمین‌های مختلف همراه می‌برد، نگاهش را هم به روز مرگی باز می‌کند و هم به اسرار نهان، و او را گرفتار عشق دختری به نام «گِرِتشن» می‌کند، و به دست فاوست پایانی مصیبت بار برای این دلدادگی می‌نویسد.

    محور اصلی نمایشنامه فاوست انسان است و ارتباط و وظیفه‌ای که انسان با خالق و کائنات دارد. مفیستو معتقد است که می‌تواند فاوست – دانشمند، معتقد- را از راه به در برد و پروردگار مخالف این نظریه است. پس از آن بین مفیستو و فاوست آن قرارداد بسته می‌شود.

    سال‌های سال است که مفسران و نویسندگان و فلاسفه تفسیر‌های گوناگونی از این دو شخصیتِ‌پرورده گوته ارائه می‌دهند. پرورده گوته از این نظر، زیرا ادبیات قبل از گوته، هم به فاوست پرداخته بوده و هم به مفیستو. یوهان فاوست از قرار معلوم دانشمند و کیمیاگری بوده در قرن پانزدهم، او را همزمان مارتین لوتر و نوستراداموس می‌دانند. رامبراند تصویری از او نقاشی کرده است. مفیستو نیز، هم در در کارهای شکسپیر ظاهر شده است و هم مارلو.

    موضوع رمان «مفیستو» اثر کلاوس مان، پسر توماس مان، خودفروشی هنرمندان در دوران نازی‌هاست. شخصیت رمان کلاوس مان تصویری است از یکی از کارگردان‌های مشهور تئاتر آن روزگار، گوستاو گروندگن، که از معدود هنرمندان بزرگ آلمانی بود که با نازی‌ها همکاری کرد. همین گروندگن بعد از جنگ و در سال 1960 یکی از بهترین فیلم‌های «فاوست » را می‌سازد و در فیلم که کاملا کلاسیک و تئاتری ساخته شده است، تصویر‌هایی از انفجار بمب اتم را به‌عنوان سمبل دستاورد کار دانشمندان وا داده نشان می‌دهد.

    کلاوس مان بر آن بوده که فاوست و مفیستو را یکی کند؛ با این تحلیل درست که نیازی به مفیستو یا شیطان نیست بلکه خود آدمی با این قابلیت و پتانسیل که نیروی شر را در خود پنهان دارد، سر بزنگاه برای ایجاد ترفیع و پیشرفت شغلی خودش مستقیم وارد بازی شود و دست به هر کاری بزند بی آنکه بداند که کم لطفی اش نسبت به همکاران و دوستان تئاتری اش غیر بازگشت خواهد بود.

    در این نمایش، هندریک (مرتضی اسماعیل کاشی) که پیش از اینها در نمایش فاوست گوته در نقش مفیستو بازی کرده، با روی کار آمدن هیتلر و حکومت فاشیستی در آلمان نازی، در این حکومت نفوذ می کند و در زمانه ای که همه همکارانش با دوران سخت در زندگی و تئاتر همراه می شوند، او به راحتی مدیریت و کارگردانی تئاتر را عهده دار خواهد شد و دیگر برایش مهم نیست که دیگران باید کوچ کنند و از آلمان به آمریکا بگریزند مانند اریکا، همسر سابقش (محبوبه تفضلی)، سباستین (هادی آقا بزرگی/ محمدعلی شهیدی) و ترزا (فرزانه زینتی/ منا رستگار) و  ساردر (امیر حسین سرداریان) که در زمانۀ خودش به دلار نمایشنامه می نوشته و می فروخته، باید در این دوران پا به فرار بگذارد. و هنرمندان تندرو و کمونیستی مانند اتو (محمدرضا علی اکبری) کشته می شوند و برخی نیز مانند مگنوس، مدیر تئاتر (پوریا سلطانزاده) که از همسر یهودیش، میریام (پریسا رضایی) دل نمی کند، بهتر است که هر دو خودکشی کنند. حتی میکلاس که وابسته به حزب ناسیونال سوسیالیسم آلما ن و هیتلر است چون نمی خواهد خبرچینی و آدم فروشی کند و اتفاقا پیشنهاد اول هم خود هندریک است چون با یک زن دو رگه سیاهپوست- آلمانی رابطه داشته و این زن نژاد غیر آریایی به حساب می آید و مانع از ترقی و نفوذ هندریک در کارهای دولتی خواهد شد اما میکلاس  جوانمردانه در برابر مدیرکل نازی مقاومت می کند و به دستورش کشته می شود؛ یعنی حکومت فاشیستی به خودی و غیر خودی هم رحم نمی کند اگر قرار باشد از فرامین اش سرپیچی شود. اما هندریک با نفوذ و گرفتن مدال افتخار و کسب  درجه حسن نیت، خودش مدیرکل می شود در تئاتر برلین و صاحب پول و زندگی خواهد شد. او که بارها خودش را در برابر زنان پست کرده و نتوانسته کنترلی بر شهواتش داشته باشد، این بار با نیکولتا (ژیلا آل رشاد) دیده می شود که هم به گونه ای دیگر اسیر شهوت است و پیش از این با ساردر پولدار بوده و پس از ناامنی اش در دورۀ نازی، آن مرد را ترک کرده و در برلین به سراغ هندریک آمده که حالا او در وضعیت بهتر مالی قرار گرفته است.

    در اینجا حاکمیت اهریمن یا مفیستو بر مردمانی فرمانبردار تحمیل شده و فقط این بیچارگان که با او مخالفت می کنند، باید که ویران و آواره شوند. بنابراین فضا که عنصر مهم و برجسته ای است رفته رفته حاکم بر کلیت اجرا خواهد شد.

     

    تلفیق و ترکیب

    مسعود دلخواه توانسته در اجراسش، از دل این همه اپیزودهای پراکنده و به هم پیوسته که گاهی نمایشی درباره بازیگران تئاتر هست و یا نمایشی هست که بازیگران تئاتر دارند بازی می کنند و در هر دو مورد باز هم توانسته در تلفیق و ترکیبها بکوشد و موفق هم باشد. نمایشی چند وجهی که در آن شاهد کمدی و تراژدی هستیم و در آن صحنه اکسپرسیونیستی، تئاتر مستند، تئاتر اپیک، تئاتر سورئالیستی و درواقع در نهایت تئاتر پسامدرن شکل گرفته است و همچنین در آن تئاتر موزیکال و علاوه شدن حرکت و کرئوگرافی زمینه ساز اتفاقات بایسته تر زیبایی شناسی است و این همه عناصر مختلف و دگرگونی ها نشانه بارز اثری در خور تامل هست که فراتر از استاندارهای موجود در ایران و در برابری با نشانگان تئاتر جهانی دارد خودی نشان می دهد.

    در این نمایش ما شاهد یک طراحی صحنه خلاق هستیم که با باکس های بسته بندی چوبی توانسته اند این همه صحنه را شکل بدهند و این در سرعت بخشیدن به تبدیلها موثر بوده و همچنین بک بافت کاملا نمایشی به وجود می آورد که بیانگر یک رویداد خلاقۀ تئاتری است. همچنین طراحی لباسها برگرفته از واقعیت دوران هیتلر و در سازگاری با لباس روزمره و زندان آشویتس می تواند در القای فضا و رنگ آمیزی صحنه تاثیرگذار باشد. موسیقی هم چه در آوازخوانی ها و چه در نوازندگی ها بسیار فضاساز و جزء لاینفک اجرا می شود که این همه صحنه را در هماهنگی و ضرباهنگ درست در کنار هم بچیند. گریم هم عنصر فعالی است برای دگرگونی های زمانی و ایجاد فضاهای متناسب با کارکردهای ویژه ای که باید در خدمت القاگری های درونی باشد. ماریا حاجیها، چهره پردازی است که استادانه و متبحرانه دست به کار می شود و در این رابطه متن و شیوه ی اجرایی را مد نظر قرار می دهد و به دنبال بیان شخصیت پردازانه ای است که مهم تر اینکه در القای فضا بتواند رنگ آمیزی چهره ها و استفاده از کلاه گیس ها را به سرانجام برساند و در این راه نیز با موفقیت و سربلندی به سرمنزل مقصود نزدیکتر می شود و در کار سنگینی چون مفیستو هم موفق تر هست چون باید این همه بازیگر را در 5 ساعت پیش از اجرا آماده یشان گرداند و مصرف این همه ماده و رنگ خود کار را دشوارتر می کند که ضمن صرفه جویی و گرانی مواد بتواند یقینا اهداف اجرا را نیز نمایان سازد.

    حرکات و کرئوگرافی هم در کنار آوازخوانی های درست و ایجاد سر ضرب های اساسی برای ایجاد جوش و خروش و فراتر از آن دادن رنگ و لعاب حماسی، باعث شده که اجرای مفیستو در سه ساعت و نیم سرپا بماند و ما حتی لحظه ای احساس خستگی و افتادن ریتم نداشته باشیم. این همه میزانسن و حرکت تند و گاهی نیز شتابنده، برای ایجاد فضایی اهریمنی است و این درواقع القای وجه تاریک متافیزیک است همیشه چون تهدیدی زندگی بشر را با بن بست و مخاطره مواجه می گرداند. در این مواجهه آنچه می توان رویداد برتری جویانه تلقی شود در ضدیت با این فضای اهریمنی است که هندریک در نمایندگی از هنرمندان دوره نازی چنین حال و هوایی را ایجاد کرده است و درواقع معامله با اهریمن به اقتضای عبور از زمان برای دست یافتن به ابعاد مادی تر و استقرار هوس ها و شهوات چنین چیزی را رقم خواهد زد.

    مسعود دلخواه توانسته به زیبایی بازی های بسیاری را طراحی و هدایت کند که به فراخور اپیزودها متنوع و متناقض هم باشند اما هیچگاه نتوان اینها را در مخالفت با همدیگر تصور کرد. بازی محمدرضا علی اکبری برای پیوستگی اپیزودها لازم بوده و او هم با صرف انرژی بسیار در چنین فرآیندی موثر هست. بازیگری که در واقع به جای فردی بازی کردن، انرژی اش معطوف به گروه می شود و جمع نگرایانه به دنبال انرژی بیشتر و همگرایی در کلیت اجراست. مرتضی اسماعیل کاشی به اقتضای نقش و االقای حس اهریمنی و ابرازگرایانه مفیستو بسیار خودخواهانه و خود محور است و در این باره نیز کم نمی گذارد اما بقیۀ نقش ها باید توام با مظلومیت باشد که چنین هم شده است و این همان تعریف و شناسۀ درست بازیگری است در ارائه نقش ها که در چنین فضای پر هیاهویی به درستی ترسیم شده است.

     

    منابع:

    نجفی،سهیل، ابلیس در ادبیات اروپا گوته، فاوست و مفیستو فلس، وبلاگ پر معنا

    ویکی پدیا، درباره مفیستو  




    نظرات کاربران