- لغو نشست پرسش و پاسخ نمایش "عیش و نیستی"
- اجرای آثار شهرستانی در جشنواره نمایش ایمایی اشراق
- سال 89؛ بازگشت داود میرباقری به تئاتر
- نقد و بررسی ”داستان یک پلکان” در فرهنگسرای بهمن
- همکاری لیلی رشیدی با ”پروفسور بوبوس”
- سفیر اتریش به تماشای ”تراژدی رستم و سهراب” نشست
- برگزاری انتخابات 3 انجمن خانه تئاتر
- ادامه برگزاری نشستهای ”چالش بازیگر و کارگردان” به سال آینده موکول شد
- برگزاری پنجمین دوره انتخابات هیات مدیره انجمن منتقدان و نویسندگان تئاتر خانه تئاتر
- هدف ما نگاه درست به مقوله تبلیغات به منظور جذب مخاطب است
- جشنواره بینالمللی تئاتر عروسکی در ترکیه
- تخفیف ویژه نمایش ”مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش” برای دانشجویان و هنرمندان
- ”سرزمین سفید” به تالار محراب رسید
- نمایش ”خیمهگاه رفتگان” در چهارمحالوبختیاری
- حیات النفوس، کارگردان:ماندانا انصاری، عکس:مهدی حسنی
- 31 اجرا به مناسبت سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
- تقدیم اجراهای دومین روز جشنواره پانتومیم به ”سیروس شاملو”
- آنچه می خواستم درباره ...، کارگردان:میلاد اکبرنژاد، عکس:مهدی حسنی
- تدارک مقدمات تور اروپایی برای ”اپرای مولوی”
- ”اتللو” بهار آینده در مجموعه تئاترشهر
نگاهی به نمایش”تراژدی با کمدی اضافه” به کارگردانی اسماعیل شفیعی
نور امید در تاریک و روشن صحنه
حسین هخامنش:
نام چخوف از سوی منتقدان و تحلیلگران آثار وی، همیشه عنوان امپرسیونیست را با خود همراه داشته است، زیرا از دیدگاه این نظریهپردازان در هیچ یک از آثار او"عمل خارقالعاده"ای از سوی هیچ یک از کاراکترها به چشم نمی خورد و همه چیز به آرامی در حال عبور از عرصه زمان است. ریتم رویدادها و وقایع، دارای آرامشی ظاهری است؛
در حقیقت، آرامش پرسوناژها، تصویری است که از آثار وی به ذهن میماند. لیکن در پس این آرامش ظاهری، آنجا که سخن از"تمپو" یا هیجانات و احساسات و عواطف پرسوناژهاست؛ دنیای دیگری در جریان است. بیش از آنکه زبان و اعمال فیزیکی، نشانگر درون آدمهای چخوف باشد؛ نگاهها و ضربان قلب آنهاست که اسرار هیجان انگیز درونشان را بازتاب میدهد و از همین روست که نگارش و اجرای آثار این نویسنده شهیر روس، سهل و ممتنع مینماید. امپرسیونیسم در آثار آنتون چخوف، حاصل این نگاه است؛ وی به دنبال نمایش لحظاتی از زندگی انسانهایی است که به ظاهر هیچ کار مهمی انجام نمیدهند اما در درونشان آتش هیجانات و احساسات برپاست و او با نشان دادن نحوه حضور این آدمها در موقعیتهای نه چندان شگفتانگیز، خواننده و یا تماشاگر آثارش را بر آن میدارد که بیش از رویدادها و پلات داستانی، فرصت یابد تا به کندوکاو در احوال و روحیات پرسوناژها بپردازد و به همین دلیل تماشاگر این آثار، هرگز با پیچیدگی داستان و یا شخصیتهایی با کارکردهای حیرت انگیز روبرو نمیشود. تماشاگر مینشیند و فرصت مییابد با دلگیریها و یا علاقهمندیهای شخصیتهایی که همیشه در اطراف او حضور داشته ولی مورد توجه او نبودهاند آشنا شود و از این طریق، احساسات و عواطفش دستخوش تغییر شود.
تماشای نمایش"تراژدی با کمدی اضافه"، ما را بر آن میدارد که جمله بالا را در حین و یا پس از نمایش به خود بگوییم و این بدان معناست که گروه نمایش، از کارگردان و بازیگران گرفته تا طراح صحنه و لباس و گریم، به خوبی با نگاه و جهان بینی چخوف آشنایند و در اجرا نیز موفق به تجلی این امر مهم بر صحنه شدهاند.
ما همیشه در این باره که چخوف، شکارگر لحظههای غم و شادی، امید و ناامیدی و... در بستر واقعیت است؛ خواندهایم وهمیشه این سوال ذهن ما را آزار داده است که پس امپرسیونیسم این آثار، چرا دیده نمیشود و اصلا در کجا قرار دارد؟ اما با تماشای این نمایش، پس از مدتها موفق به دیدن اثری امپرسیونیستی شدهایم. نمایش حاضر، با دقت و وسواس فراوان از انجام اعمالی که حیرت تماشاگر را برانگیزد و خود را باشکوه نشان دهد میپرهیزد؛ نوعی سادگی در اجرا وجود دارد که از بروز خلل در تمرکز تماشاگر روی پرسوناژها جلوگیری میکند. در پرده اول این نمایش که "آواز قو" نام دارد؛ تنها نوری که صحنه را روشن میکند نور شمعی است که در دست بازیگران است. همه جا در تاریکی فرورفته و آئینههایی که بسیار هوشمندانه به کار رفتهاند؛ عمق این تاریکی را صد چندان میکنند و این تاریکی، تکدّرِ خاطرِ پرسوناژِ اصلی نمایش یعنی"واسیلی واسیلیچ" را به خوبی نمایان میسازد. ما در بسیاری از لحظات نمایش، تنها بخشهایی از صورت و بدن بازیگران را میبینیم؛ این به معنای آن است که امپرسیون واقعی بر صحنه جاری شده است و ما همه چیز را همانگونه میبینیم که در آن"لحظه"، در حال شکل گرفتن است. اگر کارگردان و گروه اجرا، تصمیم میگرفت با نور پروژکتور، صحنه را، حتی به میزان ده درصد روشنائی دهد؛ لذتِ دیدنِ یک برشِ واقعی از زندگیِ دو شخصیت وابسته به خانواده تئاتر از بین میرفت و دیگر نمیتوانستیم این نمایش را یک اثر امپرسیونیستی بنامیم.
از سوی دیگر، در پرده دوم نمایش که نام"بازیگر ناخواسته تراژدی"را بر خود دارد؛ باز، ما با چنین فضائی روبرو هستیم؛ فضائی که تضاد در آن موج میزند و این همان فضای زندگی اجتماعی ماست. در این پرده از نمایش، دردِ دلهای یک مشاور عالی دولتی به نمایش گذاشته میشود که قاعدتا بنا به موقعیت اجتماعی و کاری خویش باید در سطحی عالی از احترام برخوردار باشد؛ لیکن شرایط وی که توسط نزدیکترین فرد به وی(یعنی همسرش) و دیگر افراد جامعه به وجود آمده؛ مغایرت ماهوی با موقعیت اجتماعی و شغلی وی دارد و این همان چیزیست که در پس زمینه این نمایش در تصویری که بر دیوار دفتر کار وکیل ویژه طلاق(موراشکین) قرار دارد؛ به خوبی نمایان است. در این دفتر، قاعدتا باید امور مربوط به طلاق و جدائی انجام شود لیکن بر دیوار آن تصویر نقاشی"آفرینش" اثر"میکل آنژ" خودنمائی میکند؛ تصویری که در آن"نزدیکی" و "ارتباط" بین انسانها با لطافت فراوانی به نمایش گذاشته شده است و این تضاد، همان اتفاقی است که در جامعه ما و جامعهای که شخصیت اصلی نمایش یعنی"ایوان ایوانیچ" در آن زندگی میکند به وضوح دیده میشود؛ تضادی تراژیک که از فرط تکرار، به مثابة کمدی بروز مییابد و ما را به خندیدن وامیدارد؛ خنده ای تلخ که از سر ناچاری در برابر این تضاد است و نه به این دلیل که موقعیت مفرح یا کمیک در برابرمان ساخته شده است.
نمایش " تراژدی با کمدی اضافه"، ما را به تماشای دو واگویه، یکی در بستر تاریکی و دیگری در بستر روشنائی دعوت می کند. هر دو واگویه، بر خلاف ظاهرشان، واگویههایی از سر حزن و تلخی هستند که شخصیتی را وا میدارد بر خلاف میل باطنیاش صحنه تئاتر را ترک کند و دیگری را به ترکِ جانِ خویش فرا میخواند. از نکات قابل توجه در این نمایش، انتخاب این دو تک پردهای و در کنار هم قرار دادن آنهاست و این انتخاب را میتوان انتخابی از سر دقت و هوشیاریِ گروه اجرا دانست. همانگونه که پیشتر گفته شد روح حاکم بر هر دو نمایشنامه، "دل آواز"ها و بیان حزنی است که در دل پرسوناژها دارد تبدیل به غمباد میشود؛ همچنان که، یکی در بستر تراژدی و دیگری در بستر کمدی خود را نشان میدهد. در نگاه ساده و غیر تخصصی به این دو اثر، به راحتی این روح مشترک نمایان نمیشود و یافتن و دیدن و تجلیِ آن، نیاز به آشنائی کامل با جهان بینی چخوف و کسب تجربهای است که فقط از رهگذر آشنائی و ممارست با آراء و نظرات"استانیسلاوسکی" به دست میآید و تماشای این نمایش، ما را به تائید وجود این آشنائی و ممارست در نزد گروه اجرا، رهنمون میشود.
از دیگر نکاتی که در این نمایش قابل تعمق و تامل مینماید؛ تغییراتی است که گروه نمایش در این دو اثر چخوف پدید آوردهاند و آنها را به درامی برای دیدن تبدیل کردهاند. میدانیم که هر دو اثر انتخاب شده برای این نمایش، جزء آثاری هستند که چخوف شخصاً آنها را، نه نمایشنامه، بلکه"اتود" نمایشی نام نهاده است و به همین دلیل، کمتر گروهی سراغ این دسته از آثار چخوف میرود، زیرا خطر سقوط و فرو غلتیدن، همه را تهدید میکند؛ ولی این گروه نمایشی دانشجویی، به همراه استاد خود، با اعتماد به نفس کامل و از طریق خلق لحظات جذاب به جای رویدادهای شگفت انگیز، به خوبی از ورطه این سقوط، پرهیز کردهاند و نمایش قابل توجهی را ارائه دادهاند.
در پایان نمیتوان از اقدام ارزشمند اسماعیل شفیعی کارگردان این نمایش، سخنی به میان نیاورد. استادی که علیرغم توانائی و اعتبارش در میان هنرمندان، به جای استفاده از بازیگرانی نام آشنا و بلند آوازه، به بازیگران جوانی اعتماد کرده است که گفته میشود دانشجوی سال آخر بازیگری هستند؛ اعتمادی که خوشبختانه نتیجه قابل قبولی را رقم زده و با وجود آنکه در برخی از لحظات نمایش، نشانههایی از کم تجربگی بازیگران بروز مییابد ولی در مجموع، بازی خوبی از ایشان دیده میشود و گاهی لحظات شاهکاری خلق میشود که به زودی فراموش نمیشود. در پایان میخواهم این گفته استانیسلاوسکی را تکرار کنم که نمایش یعنی بازیگر، به همراه کمی آلات تزیینی(دکور، لباس، نور، موسیقی و...).

.jpg)