در حال بارگذاری ...
دلنوشته ای برای افشین سلیمان پور

عالیجناب بودن به سن و سال نیست

ایران تئاتر - اتابک نادری : سلام  افشین جان ،بالاخره خدا را دیدی؟ خنده هایش را شنیدی؟  اگر دیدی بگو خیلی ها اینجا زندگی را همچون قافیه باخته اند و آرزوی مرگ می کنند. 

آنروز در بهشت زهرا با خودم  گفتم  این آخرین وداع ماست و دیگر  به تو فکر نمی کنم ، تا شب که با خیال تو و نوشین بودم. روز بعد و پسین روزش و  همین امروز هم به یاد تو بودم . افشین جان فکر می کنم تا مدتها  تو در فکر و خیالمان باشی  و من هم درست مثل  آدم های سیگاری که سال ها می گویند ؛این نخ آخر است و ترکش خواهم کرد...

این نخ آخر است و ترکش خواهم کرد...

من هم بگویم دیگر  فکرت نخواهم بود  ولی  یاد خوبی ها ، شوخی ها، مهربانی ها ، دست و دلبازی ها ، بی ریایی ها ... و مخصوصا عاشقانه هایت با نوشین عزیز  همواره در یادها خواهد بود.

تو دیوانه وار نوشین را دوست داشتی و او هم مجنون وار تو را، ما شاهد تلاش‌های شما زوج عاشق و آرتیست برای زندگی بودیم، 
افشین جان می دانم با اینکه از  روزگار دل شکسته بودی اما در زندگی عاشقانه هایت با نوشین جاری بود.

شاید دوستانی که باید دستت می گرفتند فراموشت کردند ولی تو  زندگی را نباختی و شرافتمندانه  بی کینه منتظرشان بودی.

 در روز وداعت هم گفتم عالیجناب بودن به سن و سال نیست به پولدار و مشهور بودن نیست به منش و کردار آدم هاست و تو همچو عالیجناب زندگی کردی.

اگر غفلتی داشتم ،تو مرا حلال کن.
 




نظرات کاربران