در حال بارگذاری ...
...

یادداشتی بر نمایش «روزهای بی‌باران» کاری از امین بهروزی؛

در سایه‌سار عشق و امید

یادداشتی بر نمایش «روزهای بی‌باران» کاری از امین بهروزی؛

در سایه‌سار عشق و امید

رضا بهکام: نمایش «روزهای بی‌باران» که این روزها در تماشاخانه شماره دو «هما» اجرا می‌شود، درواقع دغدغه ده‌ساله کارگردانش «امین بهروزی» است که هنوز با گذشت یک دهه از اولین دوره، نمایش برای او و نسل جدید تماشاگرانش تازگی دارد. از او کار دیگری به نام «خماری» در اردیبهشت‌ماه 1401 روی صحنه رفت که هر دو نمایش در ردیف ژانری درام اجتماعی و البته سبک رئالیسم صورت‌بندی می‌شوند. اگرچه نمایش «خماری» در زمان اجرایش با جزئیات صحنه‌ایی اعم از طراحی صحنه، موسیقی و صدای بیشتری همراه بود و حتی در طراحی میزانسن نیز وسواس بیشتری در آن دیده می‌شد.

«روزهای بی‌باران» این دوره از منظر طراحی صحنه و موسیقی، صدا و چهره‌پردازی خالی از جزئیات است و تمام تصویرسازی‌ ذهنی برای مخاطبش از لوکیشن‌ها، گذر زمان و خلق موقعیت برای شخصیت‌هایش را توسط روایتِ راوی-بازیگرش وام گرفته است لذا نمی‌توان مینی‌مال بودن را مشخصه این اثر برشمرد.

میزانسن‌ها در «روزهای بی‌باران» به ساده‌ترین شکل ممکن چینش شده و در این میان به دلیل عدم بهره‌وری کارگردان از موسیقی و افکت‌های صوتی و آکسسوارهای ممکن، تمرکز بر روی متن نمایش و قدرت بازی‌ها استوار می‌شود، قدرتی که شاکله اصلی آن به دست «محمد صدیقی مهر»، بازیگر توانای نمایش شکل می‌گیرد. درواقع اوست که روایت کردن نمایش را نیز به عهده دارد و با بازی درونی و احساسی خود، تماشاگر را با خود همراه می‌کند. او با قرار گرفتن در موقعیتی حساس قرار است تا خبری نابهنگام را به بهترین دوستان خانوادگی خود که زوجی جوان هستند را بدهد و به‌موازات آن خود او درگیر پیرنگِ عشقی ناکام است که نام نمایش نیز از آن منشعب می‌شود.

اختلاف سطح بازی‌ها در بازیگران مشهود است و آن‌چنان‌که باید سایر بازیگران به‌غیراز راوی، انتقال حس را به تماشاگر به‌درستی منتقل نمی‌کنند.

«روزهای بی‌باران» از متنی بی‌تکلف، ساده و احساسی و البته دراماتیک برخوردار است که جنس دیالوگ‌های آن به‌خوبی مخاطبش را مجذوب خود می‌کند. حافظه انسان، نقطه بحران‌ساز درام پیش روی است که نویسنده به‌خوبی روی آن دست گذاشته است و تماشاگرانش را به شکلی فاصله‌مند، به ژرف‌نگری و تفکر وا می‌‌دارد. دراین‌ بین شکست دیوار چهارم توسط راوی نمایش و پرسشگری او از مخاطبان نمایش، تأکیدی بر این فاصله‌گذاری هوشمندانه توسط کارگردان است که توجه تماشاگر را به ادامه نمایش معطوف می‌کند. به‌واقع در آنی از درنگ پیش‌آمده، تماشاگر باید بین مرگ و زندگیِ خالی از هویت شده آدمی یکی را برگزیند، چالشی که از تنوره‌ی صحنه به صندلی‌های تماشاخانه منتقل می‌شود.

«روزهای بی‌باران» از دیگر سو، نمایشی است در باب گذر زمان. گویی زمان خود ناظر کل بر سه پیرنگ موازی نمایش است، اول: پزشک ایرانی که از آلمان به ایران آمده تا در جستجوی عشق ازدست‌رفته‌اش باشد اگرچه که این غیاب را پذیرفته است، دوم: تُومور مغزی که به شکل تهدیدی جدی جان و زندگی دوست خانوادگی پزشک روایت را هدف قرار داده و انتخاب مرگ خودخواسته یا زندگی خالی از هویت شده او سبب‌ساز نقطه تراژیک پایانی خواهد بود و سوم: زندگی در تنهایی مطلق و دور از پایتخت خواهر پزشک که خود به شکل یک پیرنگ فرعی بر روی محور داستان اصلی سایه می‌اندازد. «عشقی ازدست‌رفته» عبارتی است که روزهای بی‌باران «امین بهروزی» را در فرم روایی به ساز و کار نهایی می‌رساند.

در روایت پایانیِ راوی، که بیست سال بعد را تصویرسازی می‌کند، مخاطب متوجه پرش زمانی می‌شود که در کشور آلمان قرار دارد و عطف دراماتیک آن سال‌هاست که با مرگ دوستش و مهاجرت همسر آن دوست به آلمان و دیدن تصادفی او در کافه‌ایی رقم می‌خورد.

«روزهای بی‌باران» روایت سه قصه‌ی عشقی است که در نقطه کم سو شده امید به شکلی متقاطع از هم عبور می‌کنند تا درام انسانی «امین بهروزی» در این روزها بعد از یک دهه هنوز هم دوست‌داشتنی و قابل تعمق باشد.